بازگشت به خانه  |   فهرست موضوعی مقالات و نام نويسندگان

جمعه گردی ها

يادداشت های هفتگی اسماعيل نوری علا

 

آرشيو                                              23 اسفند 1387 ـ   13 مارچ 2009

مستضعفان! دوباره با شما کار دارند

پيروزی اسلام بر انقلاب 57 موجب شد که مردم عادی، کمتر مذهبی، بی مذهب، و نيز پيروان اديان ديگر، با مجموعهء جديدی از واژگان «اسلامی ـ عربی» روبرو شوند که هيچ کس در هيچ کجا معناهای دقيق و کاربردهای مجاز آنها را برايشان توضيح نداده بود اما مجبور بودند از آن پس با آن بصورتی روزانه سر کنند. از ميان اين واژه ها و عبارات، چهار تايشان بيش از بقيه بکار گرفته شده و بصورتی مستمر با هويت آنچه که «انقلاب اسلامی» خوانده می شد يکی گرفته شدند: طاغوت، مستکبر، مستضعف و مفسد (فی الارض). در بين اين چهار نيز دوتاشان مرکزيت بيشتری يافتند: مستکبر و مستضعف. مردم عادی، از لابلای حرف ها و سخن ها، رفته رفته چنين فهميدند که طاغوت يعنی «محمد رضا شاه» و بساط شاهنشاهی او؛ و مستکبرين هم دور و بری ها و متنفعين از دستگاه او هستند که در زمين فساد می کنند و دادگاه های اسلامی هم آنها را، گروه گروه، با عنوان «مفسد فی الارض»، به جوخه های اعدام می سپارند. قدم بعدی هم تعميم واژهء طاغوت به همهء تاريخ پيش از اسلام و نيز تاريخ غير شيعی امامی بود، آنگونه که همين سال پيش آقای خامنه ای، در شيراز، تخت جمشيد را «قصر طاغوت» خواند.

         بهر حال، حتی اگر با زبان عربی آشنائی نداشتی، از فحوای ساختار دستور زبانی واژه های مستکبر و مستضعف می توانستی بفهمی که يکی با «کبر و غرور» مربوط است و ديگری با «ضعيف و ناتوان بودن»؛ يکی از کسانی خبر می دهد که خود را «کبير» و «اکبر» (بالاتر از مردم) می دانند

 و ديگری از مردمانی حکايت می کند که در سلسله مراتب اجتماعی ضعيف و ناتوانند و احتمالاً مورد ظلم و جور مستکبران قرار گرفته و زندگی را به سختی می گذرانند. قدم بعدی هم آشنائی با واژه های «استکبار» و «استضعاف» بود که اسم فعل همان مفاهيم محسوب می شدند و از نوعی طبقه بندی اجتماعی خبر می دادند. در عين حال، در ساحت سياست بين المللی هم فهميديم که «آمريکای جهانخوار» که لقب «شيطان بزرگ» را دريافت داشته بود مظهر همان «استکبار» است که ملت ما را دچار «استضعاف» کرده است. خلاصه اينکه بر همگان روشن شد که انقلاب اسلامی شدهء 57 «انقلاب مستضعفين» بوده است عليه مستکبرينی که يا از کشور گريخته بودند و يا کنج زندان های اسلامی آب خنک هم گيرشان نمی آمد.

         در اين اوضاع و احوال هم بود که «رفقای چپ مسکويچ» ما دريافتند که چقدر انديشهء سياسی اسلامی به انديشهء آنان نزديک است و، لذا، از اين واژگان کهنه اما جديد الاستعمال سخت استقبال کرده و آنها را براحتی در ادبيات خود به جای بورژوا (مستکبر) و پرولتاريا (مستضعف) و امپرياليسم (استکبار) نشاندند و نشريه هاشان پر شد از اين واژگان خداداده که زبان «رهبری انقلاب» را با زبان سنتی آنها يکی می کرد.

         از اين «راهرو» ی ساخته شده بين اين دو دسته واژگان چپ و اسلامی، هم بود که بسياری از «عناصر نفوذی» کوشيدند محتوای برنامه های دولتی را نيز تا حد امکان «کمونيستی» کنند و دولتمردان جديد انقلابی هم کوشيدند تا، برای انجام وظايفی که بمنظور اجراشان نه تربيت شده و نه علمی آموخته  يا تجربه ای اندوخته بودند، از اين راهرو حداکثر استفاده را ـ البته به سود «اسلام عزيز» شان ـ ببرند.  بدينسان بغل دست هر مدير اسلامی يک معاون يا مشاور توده ای هم نشسته بود.

         در اين ميان، آنچه از لحاظ «انديشهء سياسی» مهم بود به اختلاط تعريف ناپذير واژه هائی همچون مستضعفان، کارگران دون پايه، پرولتاريا، بی خانمان ها، فقرا و گدايان مربوط می شد. اين گروه ها «طبقه» ای انقلابی را تشکيل می دادند که لازم بود «مديران انقلابي» از آن برخاسته باشند، به فقرشان افتخار کنند (مگر پيامبر اسلام ـ در حديث مجعولی که بايد کار دراويش باشد ـ نگفته بود که فقر من فخر من است؟)، لباس کثيف (بخصوص کاپشن های سربازی وصله دار) بپوشند، موهای ژوليده و ريش های پريشان و گيسوانی پوشيده در دو سه چهارقد چرکمرده داشته باشند، روی زمين بنشينند، با دست غذا بخورند و اگر، از سر بد شانسی به يک خانوادهء مرفه يا ثروتمند تعلق می داشتند، هر جور شده اين «سوء سابقه» را لاپوشانی کنند و بيش از بقيه تظاهر به فقر و گدائی نمايند.

         اين سنت گدانمائی ـ که گاه، به ياد نخست وزير از دست رفتهء انقلاب، به «رجائی نمائی» هم تعبير می شود ـ يکی از دهش های عمدهء انقلاب اسلامی شده به جامعهء ما بوده است؛ بطوری که اکنون نيز احمدی نژاد می کوشد با پوشيدن کاپشنی که زير بغلش پاره است و شانه نکردن مو و هزار کثافتکاری ديگر همين سناريوی گدانمائی را اجرا کند و مدعی بازسازی يادگارهای رجائی باشد.

         ميرحسين موسوی هم، که از خانواده ای مرفه اما مذهبی می آمد و تا حدوث انقلاب چندان هم انقلابی بنظر نمی رسيد (من اين را بخاطر آشنائی شخصی ام با او می گويم)، در ايامی به نخست وزيری رسيد که مصادف بودند با جنگ (اين، بقول خمينی، «موهبت الهی») و کمبود منابع مالی و کالاهای مصرفی. و چنين شرايطی اين «فرصت طلائی» را به «رهبران انقلابی مستضعفين» داد تا برخی از پروژه های «مسکوزاد» را به اجرا در آورند و، با کوپنی کردن ارزاق و تشويق مردم به صرفه جوئی و انواع و اقسام پرهيزکاری از اسراف و تبذير، جامعهء جنگ زده را از سال های نکبت بگذرانند. بدينسان، می شود گفت که ميرحسين موسوی، در اذهان مردم معمولی، به نماد نخست وزير لايق دوران عسرت و سختی، و در نزد چپ گرايان، به مظهر دولتمردی با تمايلات آشکار سوسياليستی، معروف و شناخته شد. بخصوص که با مرگ خمينی و شروع شلتاق رفسنجانی در زمينهء «سازندگی» با اشتراک بازاريانی «موئتلفه نهاد»، که در سراسر دوران جنگ با احتکار و تزوير مردم را چاپيده و خود را فربه کرده بودند، ميرحسين موسوی خود را کنار کشيده و رفته رفته موضع يکی از مراجع مهم اخلاقی ـ انقلابی حاکميت را بخود گرفت.

         اما اکنون خبر آمده است که همان «ميرحسين موسوی سابق» ديگرباره مصمم شده تا، پس از بيش از دو دهه روزه گرفتن سياسی و پرهيز از آلوده شدن در «کارهای اجرائی» ی يک دستگاه سراپا فاسد و آلوده، با انتخابات معلوم الحال حکومت اسلامی افطار کرده و مسئووليت رياست دستگاه اجرائی حکومت ولايت فقيه را بر عهده بگيرد. از اين خبر کاملاً معلوم است که اوضاع کشور، بخاطر بی لياقتی ها، فساد فراگير و ماجراجوئی های ابلهانهء کابينهء محمود احمدی نژاد، رفته رفته شکل اوضاع دوران جنگ را بخود گرفته و فقر و بینوائی به سرعت جامعه را در خود می کشد، بی آنکه از آن درآمد باد آوردهء دوران خاتمی و بخصوص احمدی نژاد چيزی باقی مانده باشد. ميرحسين موسوی، بعنوان متخصص ادارهء دوران عسرت خود را آماده می کند تا در خرداد ماه آينده، با بوسيدن دست رهبر و ولی فقيه، ناخدای کشتی در گل فرو رفتهء حکومت اسلامی شود.

         در اين ميان، و بعنوان «دشت اول»، نکتهء جالب آن است که او، در همين اعلاميهء اعلام نامزدی خود، می کوشد تا به مضامين اوليهء آنچه «انقلاب اسلامی» ناميده می شود برگردد و خود را ناجی مستضعفانی نشان دهد که تعدادشان اکنون ده ها برابر بيش از دوران رژيم سابق شده و هر لحظه نيز بر شمارشان افزوده تر می شود. اگر رفسنجانی نماد پخش پول در بين بازاريان «موئلفه نهاد»، و رايج کنندهء واژه هائی همچون نوسازی و عمران بود، و اگر خاتمی شعبدهء آطجاد جامعهء مدنی و برقراری دموکراسی اسلامی و حقوق بشر دينی را براه انداخته بود، يا احمدی نژاد وعده می داد که بالاخره پول نفت را بر سر سفره های مردم خواهد آورد، بنظر می رسد که چنتهء ميرحسين موسوی سخت از لحاظ مطرح کردن شعبده های جديد خالی است و او ناچار شده تا به همان ادبيات آغاز انقلاب که اکنون، در برابر واقعيت های مالی و اقتصادی جامعه، پژواکی مضحک بخود گرفته اند برگردد.

او در اعلاميهء نامزدی خود می گويد: «[من]، به اميد ادای وظيفه، قصد خويش را برای نامزد شدن در دورهء دهم از انتخابات رياست جمهوری اعلام می‌نمايم. مستضعفان، اين مطمئن‌ترين پايگاه برای ارزش‌های برآمده از انقلاب اسلامی، و آماده‌ترين قشر برای اصلاحگری، و پاي بندترين پشتوانه برای اصول و اصول‌گرايی، صبورانه به ‌گوش اند که آيا فرزندان مصدرنشين ‌شان همچنان به جايگاه عزيز آنان اقرار می‌کنند و بر وظايف تخطی ‌ناپذيرشان در حمايت از منافع محرومين اصرار می‌کنند؟ معنای اين انتظار را چگونه لمس کرده‌ است کسی که نداند در سفره ‌های کوچک آنان، اولی‌تر از نان، اعتنای صادقانه به ارزش‌هايی است که جان جوانانشان را خرج آن کرده‌اند؟ اين اولويتی است که چشمه‌های برکت را از زمين می‌جوشاند».

         به گمان من، اين سخنان عين پريشانی و گل آلود کردن آب هستند و نشانی از انسجام منطقی ندارند:

1. مستضعفان (که در همين متن با لقب «محرومين» هم مشخص می شوند)، جان جوانانشان را صادقانه خرج «ارزش ها» کرده اند،

2. آنها ،در عين محروميت و استضعاف، دارای فرزندانی مصدرنشين هستند که زمانی قدر «جايگاه عزيز» مادران و پدران مستضعف خود را می دانستند و قرار بود « وظايف تخطی ‌ناپذيرشان حمايت از منافع محرومين» باشد اما اکنون اولياء خود را به نگرانی و پرسش کشانده اند،

3. و بالاخره اينکه، بعد از سی سال که از پيروزی انقلاب مستضعفين می گذرد، آنها همچنان مستضعف مانده اند و بر سفره هاشان به سختی نانی وجود دارد.

4. اما ـ البته ـ جای نگرانی نيست، چرا که اين مستضعفان، همچنان مطمئن‌ترين پايگاه برای ارزش‌های برآمده از انقلاب اسلامی اند، و آماده‌ترين قشر برای اصلاحگری، و پاي بندترين پشتوانه برای اصول و اصول‌گرايی، و سخت هم صبورند.

اين سخنان فقط می تواند از ذهنی برآيد که يا سخت فريبکار و مردمفريب است و يا دچار دوپارگی شخصيت و اسکيزوفرنی عميق شده است. آخر کدام عقل سالمی می تواند درک کند که چگونه اين «مستضعفان» شهيد داده، بعد از سی سال حکومت فرزندانشان، همچنان صبورانه در گرسنگی مانده اند اما، در عين حال، می توانند «چشمه های برکت را از زمين بجوشانند!»

         تازه، توجه کنيد که اگر از آقای موسوی بپرسيم که در اين سی ساله حاصل «جوشيدن چشمه‌های برکت از زمين» چه بوده است؟ او نه به رفاه و آسايش مردم اشاره می کند و نه به آسوده از خطر شدن ام القرای مستضعفين اسلامی در برابر هزار و يک تهديد؛ و فقط به توفيق حکومت اسلامی در «اتمی کردن کشور» نظر دارد، آن هم برای اينکه ايران اسلام زده را مهد آزادی بخواند و بگويد: «تنها نمونه‌ای از اين جوشش، دست ‌آوردهای برگشت ‌ناپذير جوانان دانشمند ما در زمينهء انرژی هسته‌ای است. اگر سرهای آنان در مقابل اجنبی خم بود، و يا احساس می‌کردند که آزادی گفتن و شنيدن و انتخاب کردن ندارند، هرگز چنين جوشش‌هايی از آنان سر نمی‌زد. ما اين کاميابی‌ها را با هزينه‌ کردن بودجه‌های نجومی به دست نياورده‌ايم، بلکه ارزش‌ها هستند که چنين ميوه داده‌اند و برکت آفريده‌اند».

اگر کسی تکنيک های فريبکارانهء اسلاميست ها نشناسد فکر می کند که آقای موسوی در اين سالها (در عين عضويت دائم در شورای تشخيص مصلحت نظام) خواب تشريف داشته اند و خيال می کرده اند که بعد از کنار گذاشتن «مشاغل دولتی؟» کشورشان مهد «آزادی گفتن و شنيدن و انتخاب کردن» شده است. براستی که اين سخنان هپروتی، آدمی را به ياد سهراب سپهری می اندازد که سروده بود: «حکايت کن از بمب هائی که من خواب بودم و افتاد». آخر اين چه «چشمهء جوشندهء ارزش ها» ئی است که سی سال وقت داشته اما، بجای برانداختن استضعاف مردمی انقلابی و نشسته بر بزرگترين گنجينه های دنيا و آسوده کردن خيالشان از دغدغه های زندگی و تهديد حملهء خارجی، به توليد تکنولوژی اتمی مشغول بوده و پول مردم را خرج ايجاد اغتشاش و ترور در سراسر دنيا کرده است؟

****

         اما، واقعيت آن است که من در اين مقاله قصدم، هنوز، محاجهء جدی با آشنای قديمم، آقای ميرحسين موسوی، نيست. بلکه قصدم آن بوده است که به خود مفهوم استضعاف برگردم و در مورد شيوع استعمال دوبارهء واژه های آغازين انقلاب توضيحاتی را برای نسل جوانی که آن روزگار را نديده و اکنون برخی شان خود را متمايل به افکار چپی و سوسياليستی (که اميدوارم اين بار از نوع مسکويچ آن نباشد) می داند ارائه کنم (بی آنکه اين واقعيت را ناديده بگيرم که رژيم، برای ترساندن «غرب»، برخی از بسيجی هايش را پيراهن «چه گورا» ئی می پوشاند و در تظاهرات دانشجوئی شرکت می دهد) و هشدار دهم که مبادا ديگرباره فريب همسانی واژگان چپ و اسلامی را بخورند و بصورت سياه لشگر ولايت فقيه و گوشت دم توپ نظريه پردازان توده ای و اوباش بسيجی در آيند. برای اين کار هم در اين مقاله فقط دو نکته را انتخاب کرده ام و ، اگر عمری بود، در آينده به موارد ديگر تفاوت های واژگانی اين دو مکتب خواهم پرداخت.

         نکتهء نخست من به معنای درست واژهء «مستضعف» مربوط می شود که از پيش از انقلاب 57 تا هم امروز مورد سوء استفاده قرار گرفته است و مثل اينکه قرار است باز هم اين «نهضت ادامه داشته باشد!». اما برای درک بهتر آن ناگزيرم (با زيره بردن به کرمان) کمی دربارهء واژه / مفهوم «پرولتاريا» توضيح دهم که اگرچه در ريشه هايش کم از «مستضعف اسلامی» ندارد اما، بدست آباء سوسياليسم، معنائی کاملاً متفاوتی بخود گرفته است.

         پرولتاريا، در اصل لاتينی خود (proletarius ) در دوران روم باستان، به معنی انسانی بود که «ثروتی جز فرزند (proles) نداشت» و نيز به اعضاء پائين ترين طبقهء اجتماعی اطلاق می شد که راهی برای بالا رفتن از نردبام منزلت های اجتماعی نداشتند. به همين دليل «پرولتاريوس» با فقير و گدا و متکدی و محتاج يکی بود.

         اما، در قرن نوزدهم، کارل مارکس، همراه با فردريک انگلس، از اين واژه برای وصف موجودی که از نظر آنان رسالتی تاريخی را بر عهده داشت و آينده سازی بشريت بر عهدهء اقدام خردمندانهء او گذاشته شده بود استفاده کردند؛ چرا که معتقد بودند انقلاب صنعتی «موجود جديد» ی را در جامعهء بشری می پروراند که ديگر هيچگونه ارتباطی با «ابزار توليد» و «حاصل کار» خويش ندارد و دچار «پيوند گسستگی» (که در فارسی به غلط به «از خود بيگانگی» ترجمه شده) کامل با آنها است؛ فقط می تواند کارش را بفروشد و با خريدار کارش هم همواره در شرايطی نابرابر روبرو شود. آنها معتقد بودند که اين «کارگر پيوند گسستهء صنعتی» کسی است که، در اتحاد با همنوعان طبقهء خويش، جامعهء بورژوائی را بر خواهد انداخت و نخست جامعهء سوسياليستی و سپس جامعهء کمونيستی (همگانی ـ از آن همه) را بوجود خواهد آورد. «مانيفست کمونيست» کلاً بر محور تصور چنين انسانی تنظيم شده است.

توجه کنيم که آباء «سوسياليسم علمی» در عصری می زيستند که «فلسفهء تاريخ» سخت مطرح بود و متفکران گوناگون اروپائی ساختمان آينده را به دست انسان هائی طراز نوين قابل تحقق می يافتند. عصر انديشيدن به «سوپرمن» يا «ابرمرد» بود و «پرولتاريا» ی مارکس نيز از يک چنين ابعاد حماسی ـ انقلابی برخوردار شده بود.

         در عين حال، با توجه به نگرش فلسفی به تاريخ و کوشش برای درک رمز و راز تحولات تاريخی، مارکس برآمدن پرولتاريا، جنگ آن با بورژوازی، و پيروزی نهائی او را بر آن، نه امری تصادفی، که پديده ای علمی و محتوم می ديد و نمی خواست که انديشهء خود را در قوالب «اخلاقی» مطرح سازد. به همين دليل هم بود که مارکسيسم، از تبديل شدن به يکی از «مذاهب انتظاری» مجموعهء «اخلاقيات» را کم داشت؛ که البته مارکسيست ها بلافاصله کوشيدند اين «نقيصه» را جبران کنند و از مارکسيسم چنان مذهبی ساختند که خود مارکس مجبور شد اعلام کند که «من مارکسيست نيستم!»

         بگذريم. حال بيائيد و اين «پرولتاريا» ی پيوند گسسته، عاصی، انقلابی، آينده ساز و نجاتبخش (هم به تعريف مارکس و هم از ديدگاه استالين) را با «مستضعف» ناتوان، تو سری خورده و محروم اسلامی ـ که رسيدگی به احوالش و کمک کردن مالی به او و تحت زور و جبر قرار ندادنش «ثواب دنيا و عقبی» را با خود دارد ـ مقايسه کنيم تا دريابيم که تفاوت ره از کجاست تا به کجا.

چپ های اسلامی شده، يا اسلاميان چپ زده، معمولاً برای مخدوش کردن اين مقايسه به يک آيه در سراسر قرآن متوسل می شوند؛ آنجا که در داستان فرعون و موسی، در سورهء «قصص» (آيه های 3 و 4)، گفته می شود که «فرعون در زمين گردنکشی آغاز کرد و ميان اهل آن سرزمين (مصر) تفرقه افکند و طايفه را سخت ضعيف کرد (يستضعفُ)، پسران شان را می کشت و زنان شان را زنده نگاه می داشت؛ و همانا که فرعون مردی بسيار مفسد و بد انديش بود / و ما اراده کرديم تا بر اين "طايفهء ضعيف" آن سرزمين (استضعفوا فی الارض) منت گذارده و آنها را پيشوايان خلق (ائمة)  قرار دهيم و "وارثان" ملک و جاه فرعونيان گردانيم».

         جدای از معناهای «استضعفوا» در قرآن (که اسلامی ها آن را به «مستضعف» تبديل کرده اند)، می بينيد که نه تنها خدای اسلام قانونی (يا وعده ای) عمومی مبنی بر پيروزی محتوم مستضعفان بر مستکبران ارائه نمی دهد، بلکه هيچگونه مکانيسمی هم برای اين اتفاق توصيه نمی کند و همه چيز را موکول به «اراده» و «مشيت» خود می سازد.

بدينسان، تاريخ قرآنی با تاريخ مارکسيستی تفاوتی عظيم دارد و بر آن هيچ يک از قوانين علوم اجتماعی حاکم نيست، و تنها الله است که «هر که را خواهد عزت بخشد و هر که خواهد ذليل کند» (تعز من تشاء و تذل من تشاء). و، در نتيجه، استخراج اين فرمول که «مستضعفان وارثان زمين اند» از آيات قرآنی يک دروغگوئی و جعل بزرگ است. اساساً مستضعفان قرآن تنها در برابر خدا و در آخرت است که ممکن است «عزيز» واقع شوند که تازه رسيدن به اين چنين مقامی نه بخاطر استضعاف شان که بخاطر ايمان شان ممکن می گردد.

         از لحاظ «حکمت اسلامی» هم که بنگريم، «ظهور اسماء الهی» از طريق تقابل و تضاد «ضدين» ممکن است (شيخ شبستری می گويد: ظهور جملهء اشيا به ضد است) و در نتيجه، مثلاً، برای «ظهور رحمت» لازم است مستضعفی وجود داشته باشد تا کسی بر او رحمت آورد و از اين راه خودش محل ظهور صفت الهی «رحمت» شده و «رحيم» باشد. برانداختن ضدين در جهان به معنای سد کردن راه ظهور صفات الهی است. چرا که خدای اسلام برای ظهور صفات خود به همهء واژه های ساخته شده بر وزن رکن «استفعال» نياز دارد.

         در عين حال، قرار نيست که اختلاف بين مستضعفان و مستکبران در اين دنيا حل و فصل شود و آنها همينگونه که در اين جهان هستند در آخرت نيز حاضر می شوند و مورد محاکمه قرار می گيرند و در آنجا هم مستضعفان لزوماً هيچ مزيتی بر مستکبران ندارند، مگر آنکه اهل ايمان آورندگان (مؤمنون) باشند. حتی جالب است که خدای برای پيامبرش توضيح می دهد که وقتی مستضعفان، در محکمهء الهی، بار گناهان خود را به گردن مستکبران می نهند از آنان پاسخی دندان شکن دريافت می کنند. اين امر بدان خاطر است که در معنای قرآنی واژه ها، مستکبران رهبران جامعه اند و مستضعفان پيروان آنها محسوب می شوند (سورهء ابراهيم ـ آيهء 21 و سورهء غافر ـ 48). در آيه های 30 تا 32 از سورهء «سباء» جريان اين «محکمه» به شکل زير بيان شده است: «اگر اين ستمکاران (ظالمون) را به روزی که در پيشگاه خدا ايستاده اند مشاهده کنی، [خواهی ديد] که همه با يکديگر به خصومت برخاسته اند و ضعيفان (استضعفوا) به متکبران (استکبروا) خطاب می کنند که "اگر اغوای شما نبود ما به خدا ايمان می آورديم". / و متکبران به ضعيفان گويند "با اينکه از جانب خدا راه هدايت را به شما نموده بودند باز هم [می گوئيد که] ما شما را از هدايت منع کرده ايم؟! مگر نه اينکه شما خود مردمی بدکار بوديد؟" و ضعيفان به متکبران جواب می دهند که "مکر روزگار ما را بر آن داشت که به خدای يکتا کافر شويم و برای او شريک بتراشيم...»

         باری، قرآن اصولاً چندان با «مستضعفان» ميانهء دوستانه ای (جز سفارش به مستکبران که هوای آنها را داشته باشند تا خود، از راه اين مرحمت، به صفات حميدهء الهی متصف شوند) ندارد و آنها را بيشتر بصورت «لومپن» می نگرد تا «پرولتاريا» ی آقايان و خانم های معتقد به سوسياليسم و کمونيسم. 

به عبارت ديگر، در قرآنی که بالاترين مقام انسان «ايمان» نام دارد، هيچگونه ارتباط اندامیک (ارگانيک) بين «استضعاف» و «ايمان» مشاهده نمی شود، و اگرچه در داستان های پيامبران همواره اين مستضعفان، گدايان، به حاشيه رانده شدگان و محتاجان هستند که قبل از ديگران به پيامبران ايمان می آورند و «برای زندگی بهتر» به دنبال آنها راه می افتند و کورکورانه ـ لابد بخاطر دل صاف شان! ـ به آنها و خدايشان مؤمن می شوند، قرآن، در جای جای خود، از اين سخن می گويد که همين «اوباش ايمان آورنده» هستند که، به محض آنکه پيامبر خدا رويش را آن طرف می کند، از ايمان خوي شبر می گردند. نمونه اش داستان رفتن موسی به کوه و گوساله پرست شدن پيروانش در غياب او (در سورهء اعراف ـ آيه 149) و عصبانی شدن او، در بازگشت، نسبت به برادرش هارون که چرا جلوی آن قوم گمراه شده را نگرفته است.  هارون در توضيح ناتوانی خود می گويد: «ای فرزند مادرم! بر من خشمگين نباش که اين قوم مرا خوار و ذليل کردند (استضعفونی) و نزديک بود مرا به قتل برسانند».

در واقع، قرآن مستضعفان را در رديف صغيران (بقره ـ 266) و مريضان (توبه 91) و ديوانگان (بقره ـ 282) و حتی خود شيطان (نساء ـ 76) جا می دهد. در اين آيهء اخير است که می خوانيم: «مؤمنان در راه الله می کشند (يقاتلون) و کافران در راه طاغوت. پس پيروان شيطان را بکشيد که در نيرنگ جزو ضعيفان اند». قرآن از «باران کم و تنک» نيز با عنوان ضعيف ياد می کند که معمولاً موجب رويش گياهان نمی شود! (بقره ـ 265)

         و بالاخره اينکه منشاء «ضعيف بودن انسان» هم در قرآن ربطی به اوضاع اقتصادی و رخنهء فساد در سود و زيان اجتماعی ندارد و اين خود خدا است که انسان را مخصوصاً ضعيف خلق کرده (روم ـ 54) تا قدرت بلامنازع خود را به نمايش بگذارد. در آيهء 73 سورهء حج آمده است که: «ای مردم، اين مثلی است که شما بايد با دقت به آن فکر کنيد: شرکائی که در کنار خدا قرار می دهيد هرگز نمی توانند حشره ای خلق کنند، حتی اگر همهء آنها برای چنين کاری همدست شوند. بعلاوه، اگر آن حشره چيزی از آنها بربايد آنها توانائی باز گرفتن آن را ندارند؛ پس دنبال کننده و دنبال شونده، هر دو، ضعيف هستند».

         باری، سخن را به درازا نکشانم و به داستان آشنای سابقم، آقای ميرحسين موسوی، برگردم که (پس از دو دهه خفتن با شکم سير و در يک زندگانی مرفه روشنفکرانه ـ نقاشانهء فرهنگی) آمده است تا ديگرباره مستضعفان را دلخوش و آرام و رام کند و، با پائين کشيدن فتيلهء مشتعلی که احمدی نژاد روشن اش کرده و بالايش کشيده، ديگ بخار حکومت ولايت فقيه را از ترکيدن نجات دهد.

اما گويا او فراموش کرده که مستضعفان داستان موسی، که وارث زمين مصر شدند، همانها بودند که فرعون مفسد و بد انديش «پسران شان را می کشت و زنانشان را زنده نگاه می داشت» (لابد برای آنکه به «دوبی» ی آن روز اعزام شوند). امروز نيز مستضعفان فرزند داده و شهيد پروراندهء ايران گرفتار فرعونيت حکومت اسلامی اند و ـ چه خدا بخواهد و چه نه ـ تنها زمانی به آزادی می رسند که بجای بازی کردن نقش هيزم آتش انقلاب کاذب آخوندی، به حسابرسی از «فرعون زمانه» بپردازند.

بقول شاملوی بزرگ: «باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد / كه مادران سياه ‌پوش / ـ داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد ـ / هنوز از سجاده ها / سر بر نگرفته‌اند!»

بازگشت به خانه

محل اظهار نظر شما:

شما با اين آدرس ها می توانيد با ما تماس گرفته

و اظهار نظرها و مطالب خود را ارسال داريد:

admin@newsecularism.com

newsecularism@gmail.com

 

 

New Secularism - Admin@newsecularism.com - Fxa: 509-352-9630