بازگشت به خانه  |   فهرست مقالات سايت   |    فهرست نام نويسندگان

جمعه 21 خرداد  1389 ـ  11 جون 2010

من، آقای موسوی، و امام

سمانه

(در جواب مصاحبه ی اخیر آقای میرحسین موسوی)

انسان جایز الخطاست اما جایز الخطا بودن طیفی ست که از یک سر اشتباهات کوچک و بخشودنی را شامل می شود و از سری دیگر خونخواری و جنایت و کشتار. وفاداری به حقیقت ارزشمند است و نشان شرافت والای انسانی ست اما وفاداری به آنچه هزاران انسان را به تیرک دار کشانده ست، نه تنها عبث که مبرا از هرگونه معرفت و عدالت طلبی ست. وفاداری به پدر، پدری به ظاهر مقدس اما آلوده سرشت و قدرت خواه، پاشنه ی آشیل و چشم اسفندیار تاریخ سیاسی ماست.

"پدر" یکی از اصلی ترین و اساسی ترین کهن الگوهای ضمیر بشریت است. ما پدر را در قهرمانان اسطوره ای جسته ایم، در پیام آوران، شاهان، و قدیسان. نیاز روانی بشریت به داشتن پدری مهربان، قادر، رئوف، حامی، و خردمند قابل انکار نیست، اما چه بهایی برای این حاجت ژرف روحی- عاطفی مان باید بپردازیم؟ بشر تا آنجا پیش رفته است که از سر طلب سیری ناپذیر خود برای نجات از رنج و درد و شوربختی دست به دامان منجیانی گشته است که قاتل و بیرحم و مستبد و ستمگر بوده اند. چنین نمونه هایی در تاریخ جهانی بسیار است و لزومی نمی بینم که اینجا بیاورم. 

اینها را گفتم تا بدانید برای چه، که، و به چه منظور می نویسم.

آقای موسوی گرامی، حدوداً یک سال پیش، من و امثال من که معتقد بودند امیدی هنوز باقی ست به پای صندوق های رأی رفتند و به شما و یا آقای کروبی رأی دادند. ما دلسپردگانی بودیم که کشتی مان به گِل نشسته بود و چشم حسرت به باد شرطه دوخته بودیم. حال پس از گذشت ماه های پرتلاطم و قربانی و آسیبهای جسمی و روانی مصمم تر از همیشه گشته ایم. می دانیم که بسیاریم. از راه های ناهموار نمی ترسیم. حرکتی کرده ایم بی رهبر و مراد و پیر و شیخ و قطب. منتظر معجزه و ظهور پیامبری هم نیستیم چراکه این بار با واقعیات موجود پیش می رویم و ادعای دانستن همه چیز را نداریم. ریشه ی جنبش های ایدئولوژیک که ثمره اش انقلاب اسلامی بود واضحانه و خوشبختانه پوسیده است. حال یک درون نگری جمعی لازمه ی سفری طولانی ست. توشه ی ما گذشته مان نیست. توشه ی ما آن چیزی ست که هر روزِ این سال سخت، سال شک، سال بد، آموخته ایم و در قلب های دردمندمان اندوده ایم. 

دوست من! به شما لقب دیگری نمی دهم، دوست من! بدانید که به احساسات شما نسبت به آقای خمینی احترام می گذارم اما چنین وفاداری بلاشرط و کورکورانه ای را نمی پسندم و نمی پذیرم. دنیای من دقیقاً از این نقطه است که با شما فرسنگ ها فاصله پیدا می کند. می دانید چرا؟

آخرین باری که لبخند مادرم را دیدم پیش از آغاز جنگ "تحمیلی" بود. یکی از وحشتناکترین مقاطع زندگی من و خیلی های دیگر همین "دوران امام" بود. مادرم را به یاد می آورم با آن چادر سیاه گل نارنجی اش که چگونه به هنگام آژیر قرمز نفس نفس زنان به مدرسه ی ابتدایی دوید و از میان صدها بچه من را پیدا کرد، دستم را کشید و من که هاج و واج بودم دلیل کارش را نمی فهمیدم. راستش را بخواهید در هفت سالگی درک درستی از مرگ نداشتم، حتماً این هم یکی از خطاهای من بود و نه بزرگترهای من. وقتی هر دو باهم به سمت خانه می دویدیم می دیدم که اشک از گونه هایش جاری ست. در کوچه مان غلغله بود چرا که همه ی همسایه ها با بچه هایشان بیرون ریخته بودند. خانم همسایه با رادیو دستی اش به همه ی ما گزارش لحظه به لحظه از چگونگی مرگ آینده مان می داد. ایشان در برابر همه ی بچه های رنگ پریده و لرزان فرمودند که باید به زیرزمین ها پناه بریم، با خود بیل و کلنگ ببریم تا اگر زنده ماندیم زیر آوار نمانیم، بعد هم خطاب به همه ی ما ایراد کردند که بچه ها باید مراقب باشند که کنار والدینشان بایستند تا اگر بمبی اصابت کرد انشالله همه با هم جان به جان آفرین تسلیم کنند و کسی یتیم و بی سرپرست نماند. البته باز همه ی اینها نشانه ی خطاهای بارز ما بود. خطایی به نام "به دنیا آمدن."

این تنها یک نمونه ی بسیار پیش پا افتاده از آن سال ها یی بود که لباسم ترس بود و روسری ام وحشت. می خواهم بدانم که امام شما در این دوران کجا بود و چه می کرد؟ یعنی ایشان در سال های "نورانی" شان دقیقاً چه گلی بر سر ما زدند؟ بگذارید از آمدن ایشان شروع کنیم و اینکه "احساسی نداشتند" و یا تحقیر تمامی زنان ایران زمین با قانون حجاب و آغاز کشتار دگراندیشان که در سال ۶۷ به اوج خود رسید. نمی دانم، فکر می کنم باز هم خطای من است که "نور" حضور ایشان در سرزمین مادری ام من را به حقایق خصائل والای انسانی شان کور کرده بود. اما آنچه عموماً ما انسانیت و خوبی و درستکاری می دانیم تا حد زیادی با کارنامه ی اعمال ایشان فاصله می گیرد. یعنی می خواهم بدانم این پدر والا و عالم و مهربان چگونه می توانست فرزندان خود را اینگونه سنگدلانه به کشتن دهد؟ اگر فرض بر این باشد که ایشان "نمی دانست"، پس این چه عالم و دانا و حضور منوری بود که از رودخانه های خون زیر دماغش خبر نداشت؟ اگر هم فرض بر این باشد که او "می دانست" و در عین حال تأیید نمی کرد و اما قادر به جلوداری این اعمال وحشیانه نبود، پس این چه راهبری بود که خودش پایی نداشت؟ و اما حالت سوم اینکه اگر ایشان "می دانست" و خود می کرد و فرمان می داد، باید بگویم که به تعریف کامل "پدر بیمار" در یک "خانواده ی بیمار" خوش آمدید.

ایران خانواده ی بیمار همه ی ماست. دوست من! من خواهر کوچک شما بودم مثل خیلی خواهران و برادرانی که داشته اید و دارید. من پدری که شما تقدیس می کنید را تجربه کرده ام، با تمامی پوست و گوشت و استخوانم. من پدری که شما او را تا امروز دوست داشته اید و از او تجلیل می کنید دوست نداشته ام و هرگز نخواهم داشت. می دانید، این گونه تفاوت ها در بینش اعضای یک خانواده پدیده ی بسیار متداولی ست و علم روانشناسی آن را به خوبی اثبات کرده است. گاهی پدری مستبد و خودکامه و بیمار توسط برخی از اعضای خانواده اش تقدیس می شود آنچنانکه حتی اگر این پدر به کودکی در خانواده تجاوز  جنسی کرده باشد، حتی مادر کودک و سایرین به این پدر فاسد و مختل خرده نمی گیرند و از او خالصانه و بارزانه حمایت هم می کنند. به راستی قربانی واقعی و معصوم اینگونه خانواده ها کیست؟ امیدوارم که همه مان بگوییم کودک.

دوست من! ما و امثال ما که بی شماریم مصداق همان کودک بی پناه قربانی هستیم. به ما با جنگ، حبس پدرانمان، کشتار برادران و خواهرانمان، خشونت به مادرانمان، و تحقیر موجودیت مان به عنوان یک انسان که حق زیستن داشته است، در "دوران امام" تجاوز شد. نه یک بار، که بارها و بارها. اکنون نطفه ی این تجاوزها دانش و نتایج امروز یست. شناختی که باید این همه بها برایش می پرداختیم. من شما را می بینم، اما گویا شما من را نمی بینید. من می بینم که تعهد اخلاقی و بلامانع شما به آنچه حقیقی نیست تثبیت منش ها و روش های گذشته تان است، هراس از فروپاشی و بازسازی آنچه می باید متولد شود. آقای احمدی نژاد ممکن است بخواهد به قول شما با مخدوش کردن "سالهای امام" اهداف اولیه ی انقلاب را منکر شود، اما او عضو این تلاش جمعی سبزپیکر نیست. او عددی در این معادله به حساب نمی آید چرا که با عدالت خواهی و راستگویی و اندیشمندی بیگانه ست. حرکت ما اما به سوی شناخت و تحلیل واقعیات است و اینکه چند اصولگرای خشک بی منطق چه فکر می کنند هم و غم امروزه ی ما نیست.

من به خود حق می دهم که پدران مقدس این خانواده را استیضاح کنم صرف نظر از اینکه آنها هم جایزالخطا بوده اند چرا که اگر امروز چنین نکنم فردا پدران ستمگر دیگری چنان خواهند کرد که تاوانش را فرزندان ما به طرز فجیع تری خواهند پرداخت. ما دیگر این اجازه را به کسی نمی دهیم که یافته ها و اندیشه هایمان را تحقیر یا انکار کند. ما امروز به چشمها و گوشهایمان اعتماد بیشتری داریم. ما صدایمان را برای گفتن "رأی من کجاست؟" بالا می بریم. کسی دیگر نمی تواند ماه و آفتاب و ستاره گانمان را سر به نیست کند، نه روشنفکران، نه امامان، نه پدران، و نه حتی ملائکه و خدایان هفتاد آسمان. 

دوست من! ما به شما رأی دادیم اما عقل و منطق و وجدان و معرفتمان را به غیر نبخشیده ایم. ما به هیچ ظالمی وفادار نیستیم. آنگونه که ارسطو گفت: من افلاطون را دوست دارم، اما حقیقت را بیشتر.

با مهر و احترام

سمانه

http://www.iranian.com/main/2010/jun-4

https://newsecul.ipower.com/

بازگشت به خانه

 

محل اظهار نظر شما:

شما با اين آدرس ها می توانيد با ما تماس گرفته

و اظهار نظرها و مطالب خود را ارسال داريد:

admin@newsecularism.com

newsecularism@gmail.com