بازگشت به خانه

نقل مطالب اين ترجمه تنها با ذکر مأخذ مجاز است

فهرست مطالب کتاب

 

 

 

زندگينامهء مصطفی کمال ـ آتا تورک

بخش اول ـ ضعف و سقوط امپراتوری عثمانی

فصل نهم ـ ماموريت در صوفيه

          زندگی در صوفيه برای مصطفی کمال تجربه ای جديد و سازنده بود. اين نخستين باری بود که او در يک جامعه غربی زندگی می کرد. سفر قبلی اش به پاريس کوتاه بود و وظايف نظامی فرصت چندان برای او باقی نگذاشته بود. اما اکنون، برای نخستين بار، او با ريزه کاری های زندگی اجتماعی در يک پايتخت اروپايي آشنا می شد. البته اين درست است که صوفيه از لحاظ اندازه و موقعيت صرفا يک شهر بالکانی محسوب می شد اما در 1913، و لااقل در نگاه کمال، رنگ و حالتی غربی داشت. بهر حال فضای اين شهر تشابهات بسياری با پايتخت های کشورهای اروپای مرکزی داشت.

          پادشاه بلغارستان، فرديناند، به خاطر جاه طلبی هايش در نزد اروپايي ها با عنوان روباه معروف بود. او از خاندان سلطنتی کابورگ می آمد. تحت نظارت پيشينيان او، و در سال های آخر قرن گذشته، شهر کهن صوفيه  با خيابان های باريک پيچ در پيچش که سالها در اشغال عثمانی ها بود، به کلی کوبيده شده و بر فراز آن شهری اروپايي با خيابان های مستقيم و وسيع ساخته شده بود. پارک ها و باغ های پردرختش از سبک رمانتيک الهام گرفته بودند و پايتخت کوچک آلمان را به ياد می آوردند. ساختمان های زرد رنگ کچ کاری شده آن اگرچه از لحاظ مقياس روستايي بودند اما حالت اشرافی سبک روکوکو را با خود داشتند. خانم های شهر لباسشان را از وين می خريدند و در اپرای شهر به موسيقی وينی گوش می دادند.

          هنگامی که کمال به صوفيه وارد شد و به عنوان وابسته نظامی کشورش به فتحی پيوست نوعی فضای پس از جنگ بر شهر غلبه داشت. گوئی که در سرگرمی های گوناگونی همچون ميهمانی ها، شام های تشريفاتی، و رقص های هفتگی در کلوپ های اختصاصی افسران که طی آن ها مردان در لباس های نظامی خوشفرم خود زنان را به سوی خود جلب می کردند، جنگ های بالکان بخشوده شده و بدست فراموشی سپرده شده بودند. بلغاری ها می کوشيدند تا با ترک ها، يعنی خصم مستقيم خود در آن جنگ ها، کنار آمده و دوستی کنند. فتحی با رفتارهای انعطاف پذير و جذابيت ناشی از دقتش در همهء امور به عنوان يک نمونه ترک اروپايي شده به زودی در جامعهء بلغاری شخصيتی محبوب به شمار می آمد.

          کمال هميشه در کنار او بود و اغلب آنها را، به عنوان دو مرد عزب، با هم به مجالس دعوت می کردند. وابستهء نظامی جوان با رفتار سربازمآبانه، قامت باريک، و سبيل های مرتبی که ترک های جوان آن را جانشين سبيل های بافته شدهء افسران عثمانی کرده بودند، خوش می پوشيد و نيکو رفتار می کرد. اما، در مقايسه با دوست فرنگی مآبش فتحی، می شد آشکارا ديد که هنوز راه درازی در پيش دارد. کمال دوست داشت آزادانه بنوشد و چندان آداب و ترتيبی را رعايت نکند. در عين حال، حالت محافظه کارانه و انزوا جويانه اش او را در چشم بلغاری ها يک ترک اصيل جلوه می داد. کمال هم، با وجود آنکه به شدت تحت تاثير جهان اجتماعی جديد قرار گرفته بود، اما هنوز با آن به راحتی کنار نمی آمد و در نتيجه بسيار محتاطانه عمل می کرد. بلغاريائي را، که هنگام خدمت در بالکان ياد گرفته بود، با لهجه ای خشن حرف می زد اما همچنان که در معاشرت با بلغاری ها پيش می رفت اين لهجه هم بهتر می شد. به هنگام رقص سبکبال و با ضربآهنگ موسيقی آشنا بود. او اين آشنايي را از ترانه های کودکی اش در روملی بدست آورده بود. در رقص راحت بود و پس از يکی دو درس به راحتی والس و تانگو هم می رقصيد.  اين مهارت موجب شد تا در رقص های هفتگی باشگاه انحصاری افسران در بين خانم ها موفقيت هايي به دست آورد. خانم ها علاوه بر ظاهر جذاب او، در اين مرد اسرارآميز  به وجود نوعی غريبگی و امتناع از درگير شدن در سخنان بی هدف نيز توجه می کردند.

          يک شب رفيقی به نام شکير زومر، که از  ترک های بلغاريايي بود، او را به اپرا برد. اين فرصت اجتماعی چشمگيری بود و درخشش و شکوه فضا و جمعيت تاثيری عميق بر کمال گذاشت. در فرصت استراحت ميان برنامه او را به فرديناند پادشاه معرفی کردند. شاه نظرش را پرسيد و او تنها توانست پاسخ دهد که اعجاب انگيز است. پس از آن اين دو دوست جمعی را برای شام به گراندهتل دعوت کردند. در پايان مجلس و وقتی که ميهمان ها مجلس را ترک کردند، کمال ميزان علاقه و اشتياق خود به اين نوع زندگی را بر شکير افشا کرد. از نظر او آنچه در آن شب ديده بود تجلی کامل تمدن غرب محسوب می شد ـ چيزی که نظيرش در کشور ترک ها يافت شدنی نبود. قسطنطنيه به زحمت دارای يک تئاتر بود چه رسد به يک اپرا. بنظر کمال کشور او نيز بايد روزی از وجود اين گونه نهادها برخوردار می شد (پانزده سال بعد، هنگام طراحی آنکارای جديد، ساختن يک اپرای بزرگ مدرن نيز در طرح گنجانده شد). و مردم بايد با زيبايي ها و ظرايف زندگی اجتماعی اروپايي آشنا می شدند. شکير، که از ماجراهای طولانی آن شب خسته به نظر می رسيد، به زحمت توانست مصطفی کمال را قانع کند که به رختخواب برود.

االبته کمال با آداب جوامع غربی کاملاً ناآشنا نبود. هنگامی که در قسطنطنيه زندگی می کرد بين او و بيوهء يکی از دوستان افسرش، به نام عمر لطفو، ارتباطی برقرار شده بود. اين زن که کرين نام داشت اصلا ايتاليايي بود، استعدادی در موسيقی داشت، و در خانه ای که در پرا داشت ميهمانی های شبانه ای می داد که افراد گوناگونی به آن دعوت می شدند. کمال يکی از حضار دايم اين ميهمانی ها بود. کرين مجدانه او را برای آنچه فرانسوی ها دنيای زيبا می ناميدند آماده می کرد و با کتاب ها و موزيک اروپايي آشنا می ساخت و کمک می کرد تا او فرانسه اش را بهتر کند. کمال از صوفيه با کرين مکاتبه داشت و با زبان فرانسهء شکسته بسته و با ديکتهء غلط و گهگاه آميخته به کلمات ترکی که با حروف لاتين نوشته می شدند از احوالات خود در صوفيه برای کرين می نوشت:

          آخرين نامه ات را دريافت کردم. اين که هر روز به ياد من هستی مرا بسيار خوشحال می کند و از اين که خبرهای آنچه را که در پی جنگ های افريقا پيش آمده برايم می فرستی متشکرم... تو می دانی که من هتل بلغاريا را که در ابتدای ورودم به صوفيه برای سکونت انتخاب کرده بودم ترک کرده ام و اکنون در هتل بسيار راحتی به نام "اسپلنديد پالاس" که جديدا افتتاح شده به سر می برم. هتل بسيار راحتی است؛ اتاق ها حمام دارند و خدمتکار. خلاصه هر چه را که آدم خواسته باشد در اين هتل وجود دارد و جذابيت هایش اقامت در آن را با ارزش می کند. اما نه، نه، کرين ـ امکان ديدن زنان زيبا در صوفيه وجود ندارد. علت اقامت من در هتل آن است که نتوانسته ام خانهء مناسبی پيدا کنم. رابطهء ما با "جودت بيگ" بسيار دوستانه است. هرگز فکر نمی کردم که او را آدمی اين قدر جذاب و دوستی چنين ارزشمند بيابم. او پريشب من را به خانهء مادام "دنی گی" برد که خانمی فرانسوی است و مدت درازی است که با جودت آشنايي دارد. در آن خانه آفراد مهمی حضور داشتند. برخی از وزرا و چند تن از آقايان سرشناس مشغول بازی باکارا بودند. از آنجا که من اهل بازی نيستم، پس از انجام تعارفات لازمه و گفتگوهايي کوتاه، آنجا را ترک کرديم. بگذار برايت بگويم که من اين خانم پاريسی را چندان زيبا نيافتم. فکر می کنم خودش از جودت بيگ خواسته بود تا مرا به خانهء او ببرد. هنگام خداحافظی به من گفت: "فرمانده من! امشب در خانه من بشما خوش نگذشت؛ اما مطمئن باشيد که در ملاقات بعدی خواهم کوشيد به شما خوش بگذرد". اما من چندان نسبت  به اين موضوع مطمئن نيستم. بعد از آن، ما به کافه ای به نام آمريکای نو رفتيم که موسيقی زنده داشت. در آن کافه خانم های خواننده متعددی از آلمان، فرانسه و ديگر جاها برنامه اجرا می کردند و در عين حال از کنار غرفه ها رد می شدند ـ به اين اميد که آقايان آن ها را به داخل غرفه دعوت کنند. جودت بيگ دو خانم مجارستانی را به غرفهء ما دعوت کرد. يکی از آن ها آلمانی صحبت می کرد اما دومی که هيکل کوچکی داشت جز زبان مجارستانی نمی دانست. نمی دانم چرا، اما در آنجا هم به من خوش نگذشت و حوصله ام سر رفت و بالاخره هم، در حالی که خانم ها هنوز در غرفهء ما بودند، کافه را ترک کرديم. وقتی که در هتل به تختخواب رفتم زمانی از نيمه شب گذشته بود... هميشه برایم از خبرها بنويس. تو را با تمام دل در آغوش می کشم.

          پاسخی که کرين به اين نامه داد موجب شد تا شاگردش چنين بنويسد: نوشته ای که آخرين نامه من بيش از حد انتظار تو کم غلط بود... آنگونه که گويي به قلم شخص ديگری نوشته شده باشد. من اين نکته کوچک را حمل بر تشويق خود می کنم.

          و زمانی بعد، با کلماتی افشاگرانه تر، برای کرين نوشت:

          نمی دانی اينکه، عليرغم داشتن دوستانی در مقامات بالا، هنوز هم مرا به خاطر داری چقدر خوشحالم می کند. و نيز از اينکه در ميان روابط دايمی که با اين اشخاص بالايي داری ـ که اگر اجازه بدهی می توانم آن ها را "سبزيجات بزرگ" بنامم ـ لحظاتی را پيدا  می کنی که ذهنت مشغول من شود، چقدر کيف می کنم... من هم البته برای خود جاه طلبی هائی دارم که برخی شان خيلی هم بزرگ هستند. با اين همه اين آرزوها شامل کامجويي های مادی، همچون رسيدن به مقامات بالا و به دست آوردن ثروت های زياد، نمی شوند. من تحقق اين جاه طلبی ها را در موفقيت يک فکر بزرگ می دانم ـ فکری که در عين سود رساندن به کشورم اين رضايت را نيز به من می دهد که وظيفه ای ارزشمند را به تحقق رسانده ام. اين اصل تمام زندگی من بوده است. من اين اصل را هنگامی که خيلی جوان بودم برای خود مقرر کردم و تا روز مرگ آن را از دست فرو نخواهم نهاد.

 

          مدتی بعد کمال موفق شد خانه ای را که چندان از محل کارش دور نبود پيدا کرده و آن را با شکير شريک شود. وقتی که خانه آماده شد اين دو دوست برای وزير دادگستری بلغارستان يک ميهمانی بزرگ ترتيب دادند که در آن بهترين مشروب راکی آمده از ترکيه با خاويار سرو شد و در پی آن نوبت به شامپانی رسيد. خبر ميهمانی موفقيت آميز آن شب و غذاهای عالی آن به گوش ژنرال کواتچف، که وزير جنگ بود، رسيد ـ ژنرالی که در جنگ دوم بالکان عليه کمال جنگيده بود و سپس، همراه همسر اهل مقدونيهء خود، در يکی از ميهمانی هاشان از اين وابستهء نظامی جوان پذيرايي کرده بود. او تمايل خود را به اينکه به همراه خانواده اش به خانهء کمال دعوت شود ابراز کرد و، در نتيجه، ميهمانی ديگری داده شد و اين امر موجب شد که بين کمال و خانواده کواتچف دوستی نزديکی برقرار شود.

          کمال اغلب به خانه آن ها می رفت و در آنجا او و ژنرال به عنوان دو دوست نظامی درباره خاطرات جنگی خود گفتگو کرده و به بحث های طولانی درمورد هنر جنگ می پرداختند. کمال در ابتدا توجه چندانی به دختر ژنرال، که زنی جذاب و تحصيل کرده به نام ديميترينا بود و اندامی باريک و موهای سياه فری داشت نکرده بود. اما رفته رفته نسبت به حضور او آگاه شده و با او بصورتی مؤدبانه و همراه با خجالت به گفتگو پرداخت و هر گاه که در ميهمانی ها با او برخورد می کرد از او می خواست تا در رقص همراهی اش کند.

          بزودی کمال را به همه جا دعوت می کردند و عاقبت معروفترين ميزبان صوفيه، که سلطانه راشا پطروف نام داشت و همسر يک ژنرال بود، او را به ميهمانی خود دعوت کرد. کمال، به اين مناسبت نامه ای به قسطنطنيه نوشته و خواسته بود که يک لباس نظامی متعلق به ارتش جانی ساری را از موزه برايش بفرستند و يک عمامه و شمشيری جواهر آنشان را نيز همراهش کنند. او با پوشيدن اين لباس در يک مجلس بالماسکه نظر همه را به خود جلب کرد و موجب شد که پس از آشکار شدن چهرهء ميهمان ها پادشاه او را احضار کرده و پس از تبريک گفتن يک جعبه سيگار نقره ای به او هديه کند. سال ها بعد وقتی که فرديناند پادشاه مجارستان در تبعيد به سر می برد کمال به عنوان نشانهء احترامی که به اين دولتمرد می گذاشت، يک جعبهء سيگار طلا برای او فرستاد.

          باری، در چشم جمال همه چيز زندگی در صوفيه نيکو می نمود، بی آنکه کل آن به ميهمانی رفتن و خوشگذرانی صرف شود. کمال وظايف خود را بسيار جدی می گرفت. و اين وظايف، هم از نظر او و هم از ديد فتحی، طبيعتی به يک سان سياسی و نظامی داشتند. کمال تصميم گرفت که بلغارستان را به خوبی بشناسد و به خصوص با اقليت پر نفوذ ترک آن رابطه برقرار کند. او، با شکير، به محله های ترک نشين سر می زد و مشاهده سطح بالای زندگی هم ميهنانش در اين سرزمين بيگانه به شدت او را تحت تاثير قرار  داده بود. ترک ها در بلغارستان با آزادی به کار تجارت مشغول بوده و در کار خود موفق می بودند. از اين نظر اوضاع شبيه ترکيه بود، چرا که در اينجا هم تنها خارجی ها می توانستند دست به فعاليت های تجاری موفق بزنند. آن ها در مناطق مختلف و بخصوص در منطقهء پله ون کار و صنايع خود را داشته و برخی از آن ها به ثروت های بزرگی دست يافته بودند. زنانشان در مقايسه با زنان خانه پدری آزادتر بوده و بسياری از آن ها حجاب را به کلی کنار گذاشته بودند. در محله های آنها همه جا مدارسی به چشم می خوردند که هنوز در سرزمين اصلی ترک ها وجود خارجی نداشتند. کمال، رفته رفته، کمال در ذهن خود تصوير مشخصی می ساخت از آن نحوهء زندگی که مردمان ترک خانهء پدری اش می توانستند و لازم بود که بدان دست يابند.

          در همين گشت و گذارها بود که او با زندگی جا افتادهءدهقانان نيز آشنا شد. روزی در صوفيه در کافه ای واقع در محل رفت و آمد مردم طبقهء بالا نشسته و به موزيکی که ارکستر زنده می نواخت گوش می کرد. در اين حال يک بلغاری که لباس دهقانان را بر تن داشت وارد شده و سر ميز  کنار او نشست. چندين بار پيشخدمت را صدا کرد. پيشخدمت در ابتدا به کلی او را ناديده می گرفت و عاقبت هم حاضر نشد از او دستور بگيرد. آنگاه  صاحب کافه از او خواست که آنجا را ترک کند. اما دهقان مزبور از رفتن خودداری کرده و گفت: تو جرات نداری مرا از اين جا بيرون کنی. بلغارستان را کار و زحمت من سرپا نگاهداشته است و تفنگ من است که از آن دفاع می کند. وقتی که پليس را خبر کردند او طرف مرد دهقان را گرفت و کافه داران مجبور شدند برای دهقان چای و شيرينی بياورند و کاملاً معلوم بود که مرد دهقان قادر به پرداخت پول آن هست. کمال با يادآوری اين خاطره بعدها گفته است: من می خواهم که دهقانان ترک هم همين گونه باشند. تا زمانی که دهقانان صاحب کشورشان نباشند هيچ پيشرفتی در اين کشور ممکن نخواهد بود. اين امر نطفهء شعار آيندهء پيروان راه کمال شد: دهقان ارباب اين کشور است.

          در همان اوقات کمال تجربهء دست اولی از نوع کار يک نظام پارلمانی به دست آورد. شکير خود نمايندهء پارلمان بود و يکی از اعضای هفده نفری گروهی محسوب می شد که تاثيری فوق العاده بر مذاکرات پيچيده ی مجلس چند حزبی کشور داشتند. آنها در مجلس تعادلی ايجاد کرده بودند و گاه می توانستند قوانين جديدی را به تصويب رسانند. کمال شب های متعدد در قسمت تماشاچيان مجلس نشسته و برای استفاده به سود آيندهء خود مذاکرات را تعقيب می کرد و به تفصيل تاکتيک های سياسی به کار رفته در يک فضای پارلمانی را مطالعه می نمود و در اين کار همان دقتی را بکار می برد که در مورد تاکتيک های نظامی ميدان جنگ اعمال می کرد. در عين حال هدف مستقيم و بلافاصله تری را نيز در ذهن داشت چرا که به نظرش می رسيد که می توان از طريق  اقليت ترک اين کشور ماشين سياسی بلغارستان را تحت تاثير قرار داد و از آن به سود کشور خود استفاده کرد.

          برای اين کار لازم بود که در مرحلهء نخست ترک های ساکن بلغارستان نسبت به روحيهء ملی خود آگاهی يابند. به اين منظور او از طريق سفارتخانه خودشان به کنترل دو روزنامهء ترک زبان پرداخت و کوشيد که خبرها و مقالات آنها را در جهت مطلوب خود هدايت کند. همچنين، با فرستادن کارگزارانی می کوشيد تا روحانيون و اعضای مؤثر اقليت ترک را با افکار خود آشنا سازد. در عين حال از محل بودجه های محرمانه بين آن ها پول تقسيم می کرد. در جريان اين فعاليت ها متوجه آدميان مرتجعی شد که بسيار ناراحت بودند از اينکه او و فتحی در خيابان های صوفيه به جای فينه از کلاه استفاده می کنند. بنظر آنها چنين رفتاری از جانب يک مقام ترک به شدت تکاندهنده محسوب می شد. اين امر به کمال فرصت داد تا به بحث ها و سخنرانی های آتشينی در مورد يک موضوع بی مقدار بپردازد و فوايد استفاده از دو نوع کلاه به جای يک نوع را برای ديگران شرح دهد.

          در عين حال عنصر ديگری نيز در اين اقليت وجود داشت که می شد آن را در راستای منافع کشور خود مورد استفاده قرار داد. اين عنصر عبارت بود از گروهی از اهالی مقدونيه که پس از جنگ دوم بالکان به اين جا آمده و اقامت کرده بودند.  آنها دارای کميته ای بودند که کمال روابط نزديکی را با آن برقرار کرده و به آن کمک های مالی مختلفی داد. خانم کواتچف، همسر وزير جنگ، که خود اهل مقدونيه بود در اين راه به او ياری می رساند و ارتباط دم افزای کمال با دختر جوان آن ها هم رفته رفته در زبان مردم به نوعی عمل سياسی  شهرت يافت.

          اما، در واقع، طعم رمانتيک اين رابطه بيش از اين ها بود. کمال هرگز تا اين حد با دختر جوانی از خانواده ای متشخص و دارای تربيت اروپايي نزديک نشده بود. و همين امر بتدريح توجه او نسبت به ديميترينا را  هر چه بيشتر می کرد. اين رابطه در يک مجلس بالماسکه که در قسمت اعظم آن به رقص دو نفری آنها گذشت به اوج خود رسيد. در ابتدا آن ها درباره موسيقی ـ که ديميترينا سخت بشيفتهء آن بود ـ گفتگو کردند اما بزودی حرف به سياست کشيد و کمال هم با زبانی آتشين به افشای نقشه های خود دربارهء غربی کردن کشورش و بخصوص آزاد سازی زنان آن جامعه پرداخت. گفت که زنان بايد حجاب را کنار گذاشته و آزاد باشند که برقصند و با مردان معاشرت کنند، درست همانگونه که زن های اطراف آن ها در آن مجلس بالماسکه عمل می کردند. آن ها بايد از قيود بندگی خاصی که ازدواج اسلامی موجب آن بود آزاد شوند. ديمتيرينا حس می کرد سيل غيرقابل مقاومت سخنان کمال او را با خود می برد.

          کمال ديميترينا را همسر مطلوب اروپايي خويش می ديد اما برای ازدواج ناگزير بود با پدر او گفتگو کند. و همين جا بود که نگرانی از مخالفت پدر ديميترينا ذهن او را به خود مشغول می داشت. آيا ژنرال که مسيحی بود اجازهء ازدواج دخترش با يک مسلمان را می داد؟ او اين نگرانی  را با فتحی، که خود مجذوب يک دختر بلغاريايي ديگر، که فرزند ژنرال راشا پطروف بود شده بود در ميان گذاشت. نتيجهء کوشش فتحی نوميدکننده بود. ژنرال پطروف بلافاصله گفته بود: من ترجيح می دهم که سرم را ببرند تا اين که دخترم همسر يک ترک بشود. ژنرال کوباتچف نيز همين نظر را داشت و مودبانه دعوت خانواده اش را برای شرکت در يک مجلس رقص در سفارت ترکيه رد کرد. به اين ترتيب کمال و ديميترينا ديگر همديگر را نديدند.

           البته ديميترنيا کمال را فراموش نکرد و ارتباط کمال با خانوادهء او برقرار ماند. چهار سال بعد، در اواخر جنگ، قرار شد که او همراه با پدرش به قسطنطنيه برود و اميدوار هم بود که در اين سفر کمال را ببيند. اما شکست پايانی جنگ از انجام اين سفر جلوگيری کرد. او چندی بعد با يک وکيل بلغاری ازدواج کرد و اکنون هم ـ بهنگام نگارش اين کتاب ـ هنوز در صوفيه زندگی می کند و همسر خود را نيز چندی پيش از دست داده است.

 

          همچنان که سال 1914 به پايان خود می رسيد انور و مثلث رهبری دست به انجام اصلاحاتی سريع و سازنده زدند. جنگ های بالکان عاقبت ترک ها را نسبت به هويت ملی خود آگاه کرده بود و آن ها اکنون دولتی داشتند که ـ هرچند با روش هايي خودمختارانه ـ اين هويت را به نوعی وحدت ملی ترجمه می کرد.

          اصلاحات در اغلب بخش های دولت به سرعت انجام می شد اما سرعت آن در درون نيروهای مسلح بيش از بقيهء نهادها بود. انور توجه خود را معطوف سازماندهی نوين و ريشه ای ارتش کرده بود و جمال نيز همين امر را در نيروی دريايي تعقيب می کرد. انور با حرارت بسيار و قابليت تمام موفق شده بود تا افسران قديمی را به وسعت تمام از ارتش خارج کند و افسران جديد را به جای آن ها بنشاند.

          او اکنون شهرت جديدی نيز به هم زده بود. ديگر او را تنها بعنوان يک جنگجوی جوان شجاع نمی ديدند، بلکه او سازمانده خوش فکر و لايقی نيز به شمار می آمد. او حتی تحسين کمال را برانگيخته بود آنگونه که طی نامه ای از صوفيه موفقيت های انور را در شغل وزارت جنگ به او تبريک گفت. همچنين در نامه ای به توفيق روستو از انور به نيکی ياد کرد اما نسبت به بی لياقتی رييس ستاد عمومی انور انتقاداتی وارد ساخته و آمادگی خود را برای احراز اين شغل به سرپرستی رقيب خود اعلام داشت. اما اين شغلی بود که به نظر نمی رسيد به دست آوردنی باشد.

          البته در برابر احيای ارتش ترک هزينه ای نيز بايد پرداخت می شد که عبارت بود از کنترل روبه افزايش آن به وسيلهء آلمان ها.  در آنزمان اصلاحات نظامی تحت راهنمايي و نظر ميسيون نظامی آلمانی به سرپرستی ژنرال لیمن فون ساندرز اداره می شد که فرماندهی با هوش و قابل اتکا بود. اين ميسيون در مورد سربازان ترک دارای اختيارات اجرايي گسترده ای بود و تعداد افسران آلمانی در سراسر ستاد ارتش نيز رو به افزايش داشت. همين امر در مورد واحدهای مختلف نظامی صدق می کرد و به خصوص در 1914 رشد تعداد اين افسران سرعت فراوانی به خود گرفت. متأسفانه رو به ازدياد نهادن آنچه که کمک آلمان ها خوانده شده و تحت نظارت انور انجام می گرفت برای امپراتوری عثمانی نتايج فاجعه آميزی به همراه داشت.

          اکنون حدوث جنگی ديگر حتمی به نظر می رسيد. در 28 جون 1914 وليعهد اتريش، دوک اعظم فرانتس فرديناند، به دست يک دانشجوی جوان در ساريو به قتل رسيد. گفته می شد که اين جوان به وسيله يک سازمان تروريستی صربستانی تعليم ديده و مسلح شده است. يک ماه بعد اتريش به صربستان اعلام جنگ کرد. قيصر هم از آنان پشتيبانی نمود و به اين ترتيب جهان جهانی اول آغاز شد.  دو روز قبل از آن و فقط با اطلاع چهار تن از اعضای کابينه ترک قرارداد اتحادی مخفيانه عليه روس ها بين ترک ها و آلمان ها امضا شده بود. تاريخ اين امضا دوم ماه اوت بود.

          طلعت به اين دليل به سوی عقد اين قرار داد متمايل شده بود که از منزوی شدن ترک ها هراس داشت و فکر می کرد که ترکيه بايد از پشتيبانی قدرت های بزرگ برخوردار باشد. او در کوشش های قبلی خود برای جلب تضمين های مثبت از جانب بريتانيا و فرانسه عليه روس ها، که دشمن تاريخی ترک ها بودند،  نااميد شده بود. اما از آنجا که می دانست، عليرغم اصلاحات انور، ارتش ترک همچنان برای بازسازی و نيرومند شدن محتاج زمان است نظرش اين بود که در حد ممکن بی طرفی تترک ها حفظ شود. به اين ترتيب هنوز قطعی نبود که ترک ها نيز وارد جنگ شوند.

          در صوفيه کمال به شدت مخالف ورود ترکيه به جنگ، آن هم در کنار آلمان، بود. چرا که اگر آلمان در اين جنگ پيروز می شد ترکيه را جزو اقمار خود در می آورد و اگر شکست می خورد ترکيه هم همه چيز را از دست می داد. کمال نه از آلمان ها بدش می آمد و نه نسبت به آن ها بی اعتماد بود اما کلاً در مورد امکان پيروزی آن ها شک داشت. ديدار از پاريس او را قانع کرده بود که وضعيت نظامی منطقه امکانات پيش بينی نشده ای را با خود دارد. اگرچه واقعيت داشت که ارتش آلمان به سرعت به سوی پاريس پيش می رفت اما سربازی که در درون ذهن کمال زندگی می کرد در نامه ای به دوستش صالح می نوشت که تحت تاثير عوامل گوناگون ارتش آلمان بايد به صورت زيکزاک پيشروی کند و اين واقعيت می تواند برای آن زيانبار باشد. ما بدون تعيين هدف های خود دست به بسيج نيرو زده ايم و نگاهداشتن ارتشی بزرگ به حالت آماده باش برای مدتی طولانی برای ما نتايح درستی به بار نخواهد آورد. و دست آوردهای اين جنگ برای ما و متحدان مان چندان روشن نخواهد بود.

          از سوی ديگر او چنين می ديد که اگر جنگ گسترش پيدا کند ترکيه نمی تواند برای هميشه بی طرف باقی بماند. و اعتقاد داشت که در اين صورت کشورش بايد عليه آلمان وارد اين جنگ شود نه بعنوان متحد آن. او، در شانزده جولای 1914، در يک گزارش رسمی به انور،  وزير جنگ عثمانی، مشاهدات خود در صوفيه را شرح داده است و اين گزارش هم اکنون در آرشيو رياست جمهوری در آنکارا موجود است. کمال گزارش کرده است که بلغارها بسوی اتريشی ها تمايل يافته اند با اين اميد که به کمک اتريش به رويای خود برای ايجاد بلغارستان بزرگ تحقق بخشند. اما اين امر آنها را کفايت نخواهد کرد و بلغارها، در پی آن، خواستار گسترش قلمروی خود به سوی شرق شده و اين کار را به هزينهء عثمانی انجام خواهند داد و، در نتيجه، بی عمل ماندن برای عثمانی کار خطرناکی است و بلغارها بدون شک از طرق مختلفی خواهند کوشيد که بر ترک ها غلبه يابند. بهر حال، اکنون که عثمانی با هيچ يک از گروه های مغرب زمين اتحادی ندارد سياستش بايد آن باشد که سری به زير داشته و ظاهر رفيقانهء خود نسبت به بلغارستان را حفظ نمايد. اما اگر جنگی که مطابق پيش بينی کمال در خواهد گرفت عثمانی را نيز در بر گيرد آنگاه بهترين کار ما آن است که بهانه ای پيدا کرده و ما با پيشدستی به بلغارستان حمله کنيم. چنين سياستی حتی ممکن است منافع عثمانی در يونان را نيز افزايش دهد.

          در همين حال او مرتبا با دوستان خود در قسطنطنيه ارتباط داشت و نظرياتی را برای آن ها می نوشت که از وجود درک پيش بينندهء او در مورد واقعيت های بين المللی خبر می دادند. او حتی پيش بينی می کرد که دير يا زود امريکا نيز در اين جنگ درگير شود و به اين ترتيب جنگ اول جهانی آغاز گردد. آشکار بود که در آنزمان به نفع عثمانی بود که بيطرف باقی مانده و در همان حال بسرعت بر قدرت نظامی خود افزوده و، با ايجاد تعادلی در بين نيروها، مترصد لحظهء تصميم گرفتن دربارهء دخالت کردن يا نکردن باشد و بتواند تصميم بگيرد که بايد به کدام طرف جنگ بپيوندد. در اين مورد نيازی به عجله نبود. کمال قانع شده بود که جنگی طولانی در پيش است.

          انور اما اعتقاد داشت که اين جنگ کوتاه خواهد بود و اگر عثمانی بخواهد دستاوردی از آن داشته باشد بايد هر چه زودتر داخل جنگ شود. دو حادثه هم کفهء ترازو را به سوی فکر او سنگين کرد. نخستين آن امتناع نيروی دريايي انگلستان بود از تحويل دو کشتی جنگی که کارخانهء آرمسترانگ ويت ورث آن را برای دولت عثمانی ساخته بود. در آن زمان زنان عثمانی جواهرات  و ديگر اشيای قيمتی خود را در يک نمايش عمومی برای انجام اين خريد اهدا کرده بودند و، در نتيجه، قيمت آن نيز پرداخت شده و کشتی ها آماده تحويل بودند. اگرچه ماده ای در قرار داد خريد اين کشتی ها منظور شده بود که بر اساس آن در صورت وقوع جنگ قرار داد ملغی می شد اما اين عمل حتی در چشم طرفداران نيروهای متحد برای انگلستان سرشکستگی داشت.

          حادثهء ديگر  ظهور ناگهانی و غير مترقبهء دو کشتی آلمانی، موسوم به گوبن  و برسلا، در بسفر بود که بر اساس موافقت انور توانسته بودند کشتی های جنگی انگليس را از مديترانه بيرون کنند. اين دو کشتی به وسيلهء دولت عثمانی خريداری شده و نام های آن ها به ياوز و ميديلی تغيير يافته بود اما افسران و کارکنان آلمانی آن ها با گذاشتن کلاه های ترکی به کار خود ادامه داده و مورد استقبال عموم هم قرار گرفته بودند.

          بدينسان تنها وقوع يک درگيری با روس ها لازم بود تا ورود ترکيه به جنگ را قطعی کند و، عليرغم مخالفت اکثريت اعضای کابينه، اجرای چنين کاری برای انور آسان بود. به همين دليل اين دو کشتی مرتباً برای انجام مانور و در حقيقت بقصد تحريک روس ها به داخل دريای سياه فرستاده می شدند. در انتهای اکتبر کشتی گوبن همراه با کشتی قديمی حميديه و چند ناو ديگر به طرف شمال رفته و بدون هيچ گونه اخطار يا بهانه ای بنادر اودسا، سباستوپل و نووو روسيسک را بمباران کردند. دريادار آلمانی در جيب خود دستور مخفيانه ای از انور داشت که متن آن را می توان در کتاب هلال طالع نوشته ارنست ياخ آمده است: نيروی دريايي ترک بايد از طريق اعمال زور بر دريای سياه تسلط يابد. کشتی های روسيه را جستجو کرده و هر کجا آنها را يافتيد بدون اعلام جنگ بسويشان آتش بگشاييد. در پی جنگی که در گرفت چند کشتی روسی غرق شدند. اين کار دست زدن به نوعی اعلام جنگ بود.

          البته انور چنين وانمود کرد که از اين حمله خبر نداشته است  و طلعت نيز فقط زمانی از آن مطلع شد که حادثه اتفاق افتاده بود. او با شنيدن خبر گفت: کاش مرده بودم و مرگ کشورمان را نمی ديدم. با اين همه او توانست مقام خود را حفظ کند. جمال هنگامی که در کافه سرکـِل دوريان مشغول ورق بازی بود خبر را دريافت داشت. او حيرت زيادی از خود نشان داد. رنگش پريد و به سرش دخترش قسم خورد که چيزی در اين مورد نمی داند. او نيز در سمت خود باقی ماند. البته جمال بعدها گفته است که ورود پيشدستانهء کشورش به جنگ بهتر از آن بوده است که با حقارت به زير يوغ روس ها بروند. سعيد حليم، وزير اعظم، استعفای خود را تقديم سلطان کرد اما سلطان او را در آغوش کشيده و تقاضا کرد که وزير اعظم او را از تنها منبع راحتی خيال خويش محروم نکرده و سرنوشتش را به دست مردانی نالايق نسپارد. شاهزاده حليم نيز اين امر را پذيرفت. از ميان اعضاء کابينه تنها جاويد، همراه با سه وزير کم اهميت تر، استعفا دادند. جاويد به هنگام استعفا گفت که: حتی اگر برنده شويم هم کارمان سامان نخواهد داشت.

           و بدينسان آخرين مرحلهء حضيض و سقوط امپراتوری عثمانی آغاز شد.

پيوند به قسمت بعدی

پيوند به قسمت قبلی