بازگشت به خانه

نقل مطالب اين ترجمه تنها با ذکر مأخذ مجاز است

فهرست مطالب کتاب

 

 

 

زندگينامهء مصطفی کمال ـ آتا تورک

بخش دوم ـ جنگ استقلال

فصل بيستم: آغاز مبارزه

            مصطفی کمال هنگامی به دوران حساس زندگی خود و کشورش رسيده بود که مردی سی و هشت ساله، سرد و گرم روزگار چشيده و به خود مطمئن به حساب می آمد و مبارزی محسوب می شد که لياقت های خويش را در چهارده سال خدمت سخت، به عنوان يک سرباز، به اثبات رسانده بود. و حال زمان آن فرا رسيده بود تا توانائی خود را به عنوان يک سياستمدار و يک دولتمرد نيز به آزمون بگذارد. اين همان چالشی بود که در تمام آن همه سال های سخت سرخوردگی در انتظارش بوده و اکنون روشن و خيره سر روبروی او ايستاده بود.

          اندک زمانی بود که کمال تنومندتر می نمود، صورتش پر و پيمان شده اما، در عين حال، بر آن خطوطی تازه به چشم می خورد. موها و سبيلش کمرنگ تر بنظر می رسيدند اما پوستش روشن، و نگاهش پر از آگاهی بود و حرکات سريع جوانی اش هنوز در او بچشم می خورد. او، در ظاهر، او، چهرهء مشخص و قامت بلند اش در لباس نظامی، جلوه ای خاص داشت. و در درون او نيز بعدی ديگر از فردانيت پرورده شده بود که در ضربآهنگ رفتارش منعکس بود و، همراه با رشد خود، او را از اطرافيانش متمايز می کرد. عجيب آن بود که با وجود لاغری اندام از بقيه درشت تر می نمود؛ و در عين کندی در راه رفتن از بقيه سريع تر به نظر می رسيد. پوست روشن، گونه های برجسته، دستان بلند زنانه با انگشت هايي کشيده، و حرکاتی دائما در حال تغيير، او را از بقيهء مردمان متفاوت می کرد.

          اما بالاتر از همهء اين ها چشمان او بود ـ رنگ پريده، خيره، و بدون پلک زدن ـ که در آن شخصيت کمال موج می زد. اين چشمان، در زير آن پيشانی پهن و ابروانی که همچون دو سبيل به سوی بالا حلقه زده بودند، نوری سرد و مبارزه جويانه را در خود داشتند و خيره و مشاهده گر، متفکر و ارزياب، مراقب همه چيز، گويي پايين و بالا و پيش و پس را يک جا می ديدند. او با اين چشمانی، و نيز با سر بزرگ و عضلات محکمش، همچون ببری بی آرام می نمود. به زبان نظامی می توان او را چنين وصف کرد که سختی و سردی را يک جا در خود داشت و تنش عصبی شديد درونش او را تبديل به فنری فشرده کرده بود که آماده برجهيدن است. با اين همه، انعطاف پذيری پولاد هم با او بود.

          در سرآغاز مبارزه ای ملی، که همهء دوستان کمال فکر و ذکر خود را معطوف آن کرده بودند، ابعاد فوق العادهء شخصيت کمال درست همان چيزی بود که آنها بدان احتياج داشتند. او در فکر هميشه يک قدم جلوتر از آنها بود و، در عمل، يک درجه از آن ها مصمم تر اقدام می کرد. يعنی واجد همان کيفياتی از رهبری بود که بقيه فاقد آن بودند. رئوف، مردی اصولی بود اما با قدرت تخيلی ضعيف؛ کاظم کارابکير وفادار اما بی انعطاف بود، و رفعت شجاع اما بی کله می نمود. علی فواد هم پر کار اما فاقد ذهنی تحليل گر بود. همهء آنان سربازانی میهن دوست و آمادهء عمل و صاحب هوش و فکر بودند اما در بين آنها تنها کمال بود که درون و بيرون همه چيز را می ديد، عقل را با اشراف و فی البداهگی در هم می آميخت و سرسختی، انرژی و بالاتر از همه اراده ای آهنين داشت. اين صفات همهء آن مواد لازمی بود که همگی، برای رساندن اين ماجراجويي پر خطر به پايانی خوش، بدان نيازمند بودند.

          او، با باريک بينی خاصی که به نوعی غيب گويي نزديک می شد، هدف نهايي را به روشنی می ديد و قدم های لازم برای رسيدن به آن هدف را می شناخت و، با اشرافی که بر روانشناسی شخصی دوست  و دشمن داشت، موانع را  ـ چه سياسی و چه نظامی ـ تشخصيص می داد و برای رفع آن ها ترفندهای گوناگونی را طراحی می کرد. بعد واقع گرای شخصيت او می دانست که مبارزه ای طولانی در راه است که مراحل آن را بايد با صبوری تمام برنامه ريزی کرد. او، بی آنکه اين مراحل را از پيش توضيح دهد به روند دقيق زمان بندی وابسته به شرايط و حال و هوای هر مرحله آگاهی داشت. در عين حال، بعد روشنفکر شخصيت او می دانست که اين مبارزه تنها به زور اسلحه به پيروزی نمی رسد؛ بلکه آنچه مهم است فکر بنيادی اين مبارزه است که بايد در اذهان مردمان کاشته شده و پرورش يابد. انجام همهء اين کارها نيازمند به تمرکزی شديد و  اراده ای مافوق انسانی بود که تنها کمال آن ها را در وجود خود داشت.

          روحيه ای که آتشخانهء اين مجموعه از ويژگی های شخصيتی محسوب می شد از جاه طلبی تب زده ای سرچشمه می گرفت که همه چيز را تحت الشعاع خود قرار می داد؛ اما اين جاه طلبی در وجود انسان ميهن دوستی خانه کرده بود که تنها به منافع کشورش می انديشيد. قدرت به خاطر قدرت و به خاطر شکوه و جلالش برای کمال اهميتی نداشت و او آن را تنها برای تحقق افکار ريشه دار و سازندهء خود، در راستای ايجاد سرزمين آيندهء ترک ها می طلبيد. از لحاظ انسانی می توان گفت که کمال مردی بود در طبيعت خود محروم از عشق. او مردم را درک می کرد اما دوستشان نمی داشت. وقت کمی برای زنان داشت و به آنها تنها همچون استراحتی در ميان مشغله ها می نگريست. از بودن با دوستان خود لذت می برد و به کسانی که به نظر می رسيد قصد رقابت با او را ندارند، يعنی آدم هايي مثل برادران قديمی نظامی اش و افسران جديدی که با او همراه شده بودند، وفادار بود.

          اما در برابر همقدان و کسانی که احتمال می رفت در آينده هم قد او شوند در رفتارش همواره نوعی احتياط مشاهده می شد. در مورد همکاران جديدش اين احتياط از آن خاطر در رفتار او چيرگی می يافت که حس می کرد آنها واجد بعدی اضافی هستند که او خود فاقد آن است، بعدی که کمتر از ديگر ابعاد شخصيتی خود او قابل توضيح بود. سر چشمهء اين بعد زمينه های گوناگون اجتماعی بود که آنها از آن برخاسته بودند. رئوف از نژاد قفقازی بود، علی فواد به خانواده ای نظامی تعلق داشت که چندين نسل محترمانه زيسته بودند، پدران رفعت زمينداران بزرگ و مستقلی بودند که در درهء دانوب می زيستند؛ همهء آن ها در اصطلاح انگليس ها جنتلمن بوده و منزلت اجتماعی خود را از راه توارث بدست آورده بودند و اين امر به آنها نوعی يک پارچگی آسان را ارزانی می داشت که زايندهء طبيعی رهبران محسوب می شود.

          کمال با وجود همهء نازک کاری هايي که لبه های تيز شخصيتش را هموار کرده بودند از خانوادهء متوسط الحال و بی اهميتی می آمد. او خود بر اين نکته وقوف کامل داشت. اما او، به جای اين که ريشه های عوامانه خود را پنهان کند، از آن ها برای شوک دادن و اعمال کردن شخصيت و نيروی خود استفاده کرده و در نتيجه ديگرانی را که دارای امتيازات اجتماعی فراتر از او بودند خلع سلاح می کرد.

          اطرافيانش هم بيش از آن که به او عشق بورزند بديدهء احترام در او می نگريستند. رئوف، با شخصيت آرمان گرای خود، کمال را مرد مناسب آنزمان و نه لزوماً آينده می ديد. علی فواد، مرد سخت و کم توجه به اصول سياسی، کمال را مرد عمل و همرزمی قديمی می دانست. رفعت که توانايي های او را تحسين می کرد نسبت به انگيزه های او مشکوک بود و به همين جهت کمتر از بقيه با او رفتار احترام آميز داشت. با اين همه آنها در يک امر متحد بودند و آن اين که عشقی عميق و واقعی نسبت به ميهن خود داشتند.

در کمال عشق به ميهن ناشی از غروری بود که نسبت به سرنوشت آن از کودکی در او شکل گرفته بود و احساس شرمی که ديدن سقوط آشکار آن به دست رهبران فاسد و بيگانان در او بوجود می آورد. اين حس ريشه در نوعی روحيه و عشق زمينی به خاک بود؛ به کوه ها و دره های روملی، و دشت های گشوده آناتولی. اينها همه آنچه هايي بودند که او به خاطرشان جنگيده بود و اکنون می رفت تا جنگی ديگر را بخاطرشان آغاز کند. اين حس را قبل از هر چيز شناخت وجود مردانی که با او جنگيده بودند استحکام می بخشيد. کمال نسبت به مردم ترک دارای توهم نبود. می دانست که آنها محافظه کار، تقدير گرا، خيره سر، و از لحاظ ذهن و دست زدن به عمل بسيار کند هستند. اما در عين حال می دانست که آن ها مردمانی سخت کوش، صبور و پر تحمل اند. و، در عين حال، نژادی از جنگندگان بی رحم در نبرد هستند که چشم به انتظار رهبری نشسته اند تا به دستور او جان خويش را قربانی کنند.

          دهقانان آناتولی مورد فراموشی و حتی نفرت رهبران عثمانی خود بودند. اما در عين حال هم آن ها ستون فقرات امپراتوری محسوب می شدند. و اکنون کمال و دوستانش نيز برای نجات هر آنچه از امپراتوری باقی مانده بود چشم به آن ها داشتند. چيزی غريزی در درون کمال به او می گفت که هنوز می توان به شعله ور کردن آتشی که در درون اين مردمان سو سو می زد اميدوار بود؛ تا آن ها به دفاع از خاکی برخيزند که مالکيت ميراثی آن نوعی کيفيت نيمه مقدس داشت. آنها آحاد ملتی بودند که، پس از شش قرن امپراتوری، هنوز به خود مغرور بوده و خويش را مستقل و آزاد می ديدند. اما در ظاهر از جنگ خسته شده و روحيهء خويش را از دست داده بودند. آنگونه که گفته می شد خدا نيز قادر به حرکت دادن مجددشان نيست. و پرسش اين بود که آيا اکنون مصطفی کمال می تواند اميدوار باشد که کاری را که از عهده خداوند متعال هم برنمی آمد با موفقيت به پايان رساند؟

اکنون کمال کار خود را با يک امتياز بزرگ آغاز می کرد: اين واقعيت که نيروهای متحده شهر اسميرنا را اشغال کرده بودند خود سرمايه ای بزرگ برای انجام کار او محسوب می شد. اما نخست لازم بود که مردم آناتولی نسبت به واقعيات و نتايج اين اشغال آگاهی پيدا کنند. او در سامسون دريافت که مردم حتی از خبر پياده شدن قوا در سرزمين شان چندان اطلاعی ندارند. در نتيجه، نخستين عمل او آن بود که، با استفاده از شبکه کارآمد تلگرافی که سلطان عبدالحميد برای تکميل نظام امنيتی خود ايجاد کرده بود، دستورات متعددی را به مقامات کشوری و لشگری تحت فرماندهی خود بفرستد و تظاهرات اعتراضی گسترده ای را سامان داده و طی آن مقر وزير اعظم و نمايندگی های کشورهای بيگانه را با تلگراف های خواستار برقراری عدالت ملی بمباران کند. در سامسون او خود ترتيب ملاقات هايي را در مسجد اصلی شهر داد تا بتواند روحيهء مقاومت را در مردمان بدمد. در قلمرو ارتش نيز کمال با همهء واحدهای نظامی ترک که هنوز در آناتولی و منطقهء تراس وجود داشتند ارتباطی سريع برقرار کرد. در حوزهء سياسی نيز کوشيد تا بين گروه های مدافع حقوق مردم ارتباط برقرار کرده و به جای انحلال آن ها زمينه را برای ايجاد گروه های جديد فراهم کند.

          در عين حال، طی سلسله تلگراف هايي به وزارت جنگ، همانگونه که در دوران ترک مخاصمه از آدنا انجام داده بود، عليه انگليس ها به صورتی مداوم شکايت می کرد و توضيح می داد که آن ها ـ بدون آگاه ساختن مقامات ترک ـ بر تعداد نيروهای خود در منطقه افزوده بودند و قصد داشتند که، عليرغم پيش بينی های مندرج در قرارداد ترک مخاصمه، قوای بيشتری را به داخل خاک ترکيه منتقل کنند و نيز به کمک و تقويت جنگجويان يونانی، که خواستار تداوم اشغال نيروهای متحده و ايجاد يک دولت يونانی در منطقه کنتوس بودند، اقدام کرده اند.

          متقابلاً، اکنون مقامات انگليسی در قسطنطنيه نسبت به آنچه در آناتولی می گذشت هوشيار شده بودند. اما اين هوشياری دير هنگام ديگر نمی توانست از رفتن کمال به منطقه خودداری کند. سرفرمانده قوای انگليسی، که سر جرج ميلن، نام داشت و بعدها به عنوان فيلدمارشال لرد ميلن سالونيکا خوانده شد، اکنون مجدانه از وزارت جنگ می خواست که او را از منطقه برگردانند. پاسخ وزارت جنگ در ابتدا آن بود که حضور کمال در منطقه به جای ايجاد تشويش به آرام کردن امور خواهد انجاميد. اما در عين حال کابينه جلسه ای تشکيل داد تا به عنوان يک عمل جبرانی اختيارات او را محدود کند؛ چرا که هیئت وزرا در برخی از نگرانی های سر جرج ميلن با او شريک بودند. آن ها به طور دم افزونی نسبت به لحن پر نفرت و نامحترمانهء تلگراف های کمال، که به طور ضمنی آن ها را به بی اطلاعی از وضعيت آناتولی و تصميمش برای آن که وضعيت را به طريقی که خود صلاح می داند سامان دهد، و اينکه به جای کسب تکليف صرفاً آن ها را از اقدامات خود با خبر می ساخت نگران بودند. هنگامی که اين تلگراف ها برای وزرا خوانده می شدند

هواداران حزب وحدت لبخند پرمعنايي زده و همگی داماد فريد را نگاه می کردند. او می گفت: به نظر می رسد که بازرس کل قصد تحقير ما را دارد و به نظر می رسد که به ما می گويد "ما خود می دانيم که چه می کنيم و شما بهتر است به کار خودتان برسيد". بدينسان کابينه تصميم گرفت که او را از محل خدمت خود بازبخواند و همين مطلب را به اطلاع سر جرج ميلن هم رساند.

          در همان حال، بازرس کل (که مردم سامسون او را تنها به اين عنوان می شناختند چرا که او هنوز هويت خود به نام قهرمان گالی پولی را بر آنان آشکار نساخته بود) در سواحل سامسون احساس می کرد که ميدان عمل چندان گشوده ای ندارد. افسران ناظر انگليسی بيش از آن به قلمرو او نزديک بودند که بتواند احساس آسودگی کند. هم اکنون رفعت نسبت به اظهارات بی محابا و فعاليت های تبليغاتی او نگران شده بود و کمال که دست بازتری می خواست پس از يک هفته اقامت در سامسون مقر فرماندهی خود را پنجاه مايل دورتر به شهر هوزا در درون خاک ترکيه منتقل کرد. او اين کار را به اين بهانه انجام داد که می خواهد از چشمه های آب معدنی گرم اين منطقه استفاده کند چرا که در دوران اقامت در سامسون بیماری کبدی اش عود کرده است. بدينسان او و گروه کوچک افسرانش در جاده ای که از منطقهء کوهستانی صعب العبور و پر پيچ و خمی می گذشت تا به فلات بزرگ آناتولی برسد گام نهادند. اين منطقه چهار هزار فوت بالای سطح دريا قرار داشت و هزار مايل از کوه آرارات و مرز ايران و روس در شرق، و منطقه اسکی شهير و کوهستان های غربی فاصله داشت. رودخانه يشی لير ماک (يا رود سبز) زير پای آن ها به سوی سواحل دريا حرکت می کرد و آن ها مسير آن را به سوی بالا  طی کرده و از ميان مزارع گندم و جنگل های پراکنده می گذشتند. در سر راه خود دهکده هائی پراز خانه های خشتی می ديدند که مسلمان نشين هايشان با مناره های مساجد مشخص می شدند و يونانی نشين هاشان با گنبدها. در طول سفر اتومبيل کهنهء کمال چندين بار از کار افتاد و عاقبت نيز مجبور شد آن را رها کرده و همراه با دو تن از يارانش پياده به راه ادامه دهد. آنجا، بر فراز تپه ها، هوای تازه را می شد تنفس کرد و بوی زمين پر ميوه را شنفت. روحيهء آزاد محيط در افسران پا در راه اثر می کرد و آنها رفته رفته مشغول زمزمهء آهنگ سوئدی رمانتيکی شدند که از تپه های مه گرفته با درختان و پرندگانشان و رودخانه نقره ای رنگی می گفت که سر به پايين داشت:

 

          ياران بياييد برويم

          بگذاريد صدايمان را زمين و آسمان و آب بشنوند

          بگذاريد زمين سخت زير ضربه های پايمان به ناله بيفتد...

 

          اين زمزمه قرار بود سرود انقلاب شده و به وسيله ی پيوستگان هر دم افزون شونده مردم آناتولی خوانده شود و، عاقبت، با فراموش گشتن اصل بيگانهء اش، به صورت سرود جوانان جمهوری ترکيه تقدس يابد.

          هوزا به شدت درگير جنگ های چريکی يونانی ها بود. در سراسر دوران جنگ دهقانان يونانی دردسر آفريده و موجب آن شده بودند که دولت گروه هايي از آنان را به طرف شرق براند. پس از آن، تا فرا رسيدن دوران ترک مخاصمه، آرامش برقرار بود. اما اکنون سازمانی سياسی، که خواستار ايجاد دولت مستقل پونتوس بود، بار ديگر دست به تحريک آنان زده و تحت رهبری يک اسقف يونانی آن ها را به شورش می خواند. کمال شنيده بود که چگونه گروه های شورشی چماق به دست، با کمربند های پر از فشنگ به ايجاد ترس و وحشت در جمعيت ترک مشغول بوده و، با دست زدن به راهزنی، اموال آن ها را برده، خودشان را به قتل رسانده و دهکده هايشان را در آتش می سوزانند. آن ها شهروندان سرشناس را گروگان گرفته و راه را بر سربازان ترک می بستند. اين وقايع برای کمال يادآور روزگار جوانی اش در مقدونيه بود. به خصوص که اکنون به خاطر حضور انگليس ها جمعيت ترک نمی توانست دست به مقاومت بزند. عليرغم شکايت ترک ها به وزير اعظم به خاطر نبودن قانون و نظم، انگليس ها، به بهانهء اجرای مواد قرارداد ترک مخاصمه، مشغول خلع سلاح ترک ها بودند در حالی که به يونانی ها اجازه می دادند که اسلحه های خود را نگاه دارند.

          بدينسان هوزا و دهکده های اطراف آن، منطقهء مناسبی برای شروع يک جنبش مقاومت محسوب می شدند. کمال در سرفرماندهی جديد خود، و پس از آن که هويت خويش به عنوان قهرمان گالی پولی را آشکار ساخت، بزرگان منطقه را به حضور فراخوانده و برای آن ها دربارهء لزوم مقاومت در مقابل بيگانگان مهاجم سخن می گفت: آن ها قصدشان کشتن ما نيست، بلکه می خواهند ما را زنده به گور کنند. ما اکنون در لبهء قبرهای خود ايستاده ايم. اما اگر به جای تسليم، دست به مقاومتی نهايي بزنيم ممکن است جان خود را نجات دهيم. و آنگاه مجلس را ترک می کرد تا آن ها خود به رايزنی بپردازند. او، براساس شيوهء روشمند نظامی خود، پرسشنامهء بلندی را تهيه کرده و به شهردار محل داده بود تا در آن اطلاعات مفصلی در مورد مسايلی همچون آمار جمعيت های مسلمان و مسيحی منطقه و تمايلات سياسی هر يک از آنان، طبيعت تخاصمات بين آن ها و اقدامات لازم برای سامان بخشيدن به امور مورد پرسش قرار گرفته بود. همچنين او خواستار پرونده هايي در مورد رهبران محلی ترک و نوع رفتار و شخصيت آن ها شد. می خواست بداند که چه کسانی ماليات نپرداخته و چقدر در اين مورد بدهکار بودند؟ موجودی ارتش چه بود؟ وسايل حمل و نقل موجود از چه وضعيتی برخوردار بودند؟ و، بدينسان، بر بنياد اين توجه دقيق و عملی به جزييات بود که کمال در راستای مقاصد انقلابی خود از وضعيت کشور کسب اطلاع می کرد.

          در همان حال در دو جلسه ای که مخصوصا در آن ها شرکت نکرده بود رهبران محلی خود تصميم گرفتند راه مقاومت را برگزينند و در اين راستا شاخه ای از انجمن دفاع از حقوق را بوجود آوردند. سپس، در پی نماز جماعت پر شرکت کننده ای در مسجد و انجام دعا برای پيروزی، گردهمآيي وسيعی در ميدان کوچک شهر انجام شد. کمال که هنوز مراقب بود تا در اين فعاليت ها مستقيماً شرکت نداشته باشد از پنجره سرفرماندهی خود ماجرا را زير نظر داشت و افسران خود را به داخل جمعيت فرستاده بود تا از واکنش مردم آگاهی يابد. سخنرانان بر اين نکته تاکيد می کردند که کشورشان در خطر است و مسلمانان بايد به جای مردن در زير پای دشمن مسلح شوند. بدين منظور همگی طی مراسمی مذهبی هم قسم شدند و بدينسان کمال توانست نخستين سلول فعال مقاومت را بوجود آورد. بزودی اين سلول به صورت نمونه ای در آمد که در چند ماه بعد به سرعت در نقاط مختلف کشور مورد تقليد و بازسازی قرار گرفت.

          در اسميرنا، به خاطر وجود الهام بخش افسرانی چند، مقاومت به سرعت به خود شکل می گرفت و ترک ها، با متصل ساختن گروه های مختلف مقاومت، جبههء نه چندان متشکلی را بوجود آورده بودند که اندکی بعد مجبور شدند آن را به پشت خطی که نيروهای متحده تعيين کرده و آن را خط ميلن ناميده و به وزارت جنگ در قسطنطنيه ابلاغ کرده بودند عقب بکشند. اما گروه های ديگری در کوهستان ها دست به جنگ های چريکی زده بودند. هنگامی که رئوف از قسطنطنيه به منطقه آمد هم ميهنان خود را کاملاً در وضعيتی شورشی يافت. در آنجا رهبران گروه های بی قانونی که اهل محل آن ها را افه می خواندند و، از مدت ها پيش از دوران شروع جنگ، با دولت عثمانی جنگيده بودند به ملاقاتش آمدند. آن ها از اين که می توانند بار ديگر وارد مبارزه شوند و اين بار با رقبای خود يعنی يونانی ها بجنگند شادمان بودند. يکی از آن ها به نام دميرجی محمد افه به رئوف اطمينان  داد که پيروانش مثل بره های معصوم در اطرافش گرد آمده اند و به او می گويند ما را مادرانمان برای چنين روزی زاييده اند.

          آنگاه زمان  آن رسيد که کمال عزم خروج از هوزا کند. خبر گردهم آيي های خيابانی در هوزا به قوای انگليسی که به بيست مايلی هوزا رسيده بود قرار داشت رسيده بود. در عين حال، مردم هوزا با تصرف محموله ای حاوی ده ها هزار تفنگ که انگليس ها آن را از قوای ترک در شرق گرفته و سوار بر چهارپايان از طريق آناتولی به بندر سامسون می بردند، دست به تحقير آن ها زده بودند. ترتيب کار آن بود که دسته ای از ميهن پرستان ترک به کاروان حامل اسلحه ها شبيخون زده و اسلحه ها را در يک انبار محلی پنهان ساخته و چهارپايان را نيز برای تقويت مالی جنبش مقاومت فروخته بودند. کمال که عکس العمل خشنی را از جانب انگليس ها پيش بينی می کرد تصميم گرفت که به شهر دورتر و مهم تر آماسيا نقل مکان کند؛ شهری که اهالی اش با فرستادن نمايندگانی وفاداری خود را نسبت به او اعلام داشته بودند.

          بدينسان، او که اکنون لباس غير نظامی به تن کرده بود (به اين معنی که اکنون رهبری نه عملياتی نظامی که جنبشی مدنی را بر عهده دارد) با مردم هوزا بدرود گفت و در ميان بدرقهء گرم آن ها به سوی پلی در خارج شهر رفت که اتومبيلش در انتظار او بود.

          هنگامی که کمال مشغول دادن آخرين دستورات به شهردار هوزا بود، دو اتومبيل به آن ها نزديک شدند که سرنشينانشان آمريکايي هايي از کالج مرزیفون بودند. شهردار صدای خود را پايين آورد و به کمال نيز توصيه کرد چنين کند. اما کمال به صورتی عمدی صدای خود را بالاتر برد و گفت: ما چيزی برای پنهان کردن نداريم. بگذاريد همه بشنوند. ما در اين راه بسا پيشتر از آن رفته ايم که بخواهيم قدم پس بکشيم.

کمال، علاوه بر داشتن چشمانی تيزبين، دارای ذهنی بود که در آن واحد چندين جهت را زير نظر می گرفت و در همان زمان که نگاهش به جانب داخل آناتولی بود جهان بيرون را نيز در مد نظر داشت. در پی قرارداد ترک مخاصمه به نظر می رسيد که تنها نقطهء اميد ترک ها در اصول چهارده گانه اعلام شده از جانب پرزيدنت ويلسون قرار داشت. يک هیئت تعيين شده از جانب ويلسون که روشنفکران متعددی در آن شرکت داشتند پيشنهادی را تهيه کرده بود که بر اساس آن دولت آمريکا برای مدتی در راستای بازسازی عثمانی به اين کشور کمک کرده و صلح را نيز تضمين می نمود. در آن زمان، به عنوان اقدامی در خنثی ساختن خطر تجزيه، فکر ديگری نيز که در کنفرانس پاريس به خود شکل گرفته بود در قسطنطنيه نظرها را به خود جلب کرده بود. هدف تحت نظر گرفتن عثمانی و يا بخشی از آن به وسيله آمريکا، بريتانيا، و چند قدرت ديگر بود.

          در چهاردهم ماه مه، و در جلسه ای از شورای عالی که فرمان اشغال اسميرنا را صادر کرده بود، پرزيدنت ويلسون نيز فکر تحت نظر گرفتن ارمنستان، قسطنطنيه و ترعه ها را پذيرفت، و در 26 همان ماه داماد فريد تصميم خود را مبنی بر قرار گرفتن ترکيه در تحت کمک های محافظتی نيروهای بزرگ اعلام داشت. در اوايل ماه جون داماد فريد فرصت آن را يافت تا مسايل کشور خود را در کنفرانس صلح پاريس مطرح سازد، و يک هیئت دولتی، که عصمت، برخلاف انتظارش، در آن شرکت داده نشده بود با يک کشتی فرانسوی عازم بندر مارسی و سپس پاريس شد.

کمال پس از شنيدن اين خبر نسبت به آن عکس العملی بلافاصله نشان داد، و با ارسال يک بخشنامه پر قدرت خطاب به فرمانداران و فرماندهان زير نظر خود حقوق ملی کشور را به آنان گوشزد کرد. او، با تاکيد بر لزوم استقلال کامل و مراقبت دايم از منافع اکثريت ترک زبان ساکن در خاک عثمانی، به خصوص به اين امر که داماد فريد اصل خودمختاری ارمنستان و پيشنهاد نظارت بريتانيا بر نقاط ديگر را پذيرفته بود اعتراض کرد.

          دو روز بعد از وزارت جنگ دستوری واصل شد که از کمال می خواست تا به قسطنطنيه برگردد. او در برابر اين دستور و فرمان هايي که در پی آن به دستش رسيد سرپيچی آغاز کرد. اکنون می دانست که زمان آن رسيده تا دوستان خويش را گردآورده و دست به اقدامی جدی بزند. در همين زمان تلگرامی از علی فواد به دستش رسيد که خبر می داد او و لشگر بيستم به آنگورا رسيده اند. او همچنين اطلاع داده بود که رئوف (که به جای نامبردن از او فقط از عبارت شخصی که می شناسيد نامبرده شده بود) نيز به آنگورا رسيده و وقت آن است که ترتيب ملاقاتی در نقطه ای بين دو سرفرماندهی داده شود. کمال پاسخ داد که به علت کمبود بنزين حرکت او ممکن نيست و از آن ها خواست که به نزد او بيايند، و پيشنهاد کرد که اين سفر را به صورت ناشناس و با نام های مستعار انجام دهند. به اين ترتيب دوستان کمال، سوار بر يک گاری اسبی، سفری شش روزه را بر جاده های ناهموار آغاز کرده، کمتر در راه توقف نموده، و کوشيدند تا سوءظنی را برنيانگيزند. آنها به سوی مقر کمال در آماسيا می رفتند.

          آماسيا محلی بود که برای تبديل شدن به گاهوارهء انقلاب ملی کاملاً مناسب به نظر می رسيد. اين منطقه در طول تاريخی بلند و روشن روحيهء استقلال طلبانه خود را به نمايش گذاشته بود. اين شهر، به جز دوران اشغال مغول ها، مدت ها پايتخت عثمانی محسوب می شد و پس از فتح قسطنطنيه و انتقال پايتخت عثمانی به آنجا اين منطقه به عنوان وليعهد نشين انتخاب شده و وليعهد به عنوان فرماندار آماسيا تعليمات لازم را در آنجا می ديد. در نتيجه اين منطقه دارای اهميتی بسزا بود و می توانست در مقابل قسطنطنيه قد علم کند.

          هنگامی که کمال به سوی آن می رفت کوه های سر به فلک کشيده ای را در مقابل خود يافت، و همچنان که از باغ های سبز و گرمی که يادآور باغ های دمشق بودند می گذشت می ديد که اين کوه ها به هم نزديک شده و دره باريک يشی لير مک را ساخته اند. ديوارهای بلند کوه که در سينه آن ها آرامگاهان پادشاهان پونتوس قرار داشت و جنگل های کهن بر فرازشان رسته بود، درهء محافظت شده ای را به وجود آورده بودند که به شهر آماسيا در کناره رودخانه سبز منتهی می شد. اين جا مکانی بود که از جهان خارج به دور افتاده بود اما در جهان خود مرکز عالم محسوب می شد. شهری مسلمان نشين که از اين لحاظ به بروسا شباهت داشت و پر بود از مسجد و گورستان و ساختمان های مذهبی. اما در اين مکان سنت های دست نخوردهء اسلامی از تسلط سلطنت و تاثير فلج کننده و ارتجاعی آن به دور مانده بودند. با اين همه، همانطور که کمال حدس زده بود، آماسيا نگاه خود را به آينده داشت و به گذشته اش چندان اعتنايي نمی کرد.

          پيش از رسيدن کمال، يکی از شخصيت های مسلمان منطقه نيرويي از ترک های داوطلب را برای جنگيدن با چريک های يونانی که تحت فرماندهی اسقف ارتدوکس خود عمل می کردند گردهم آورده بود. او بلافاصله به طرفداری از کمال برخواست و در سخنرانی خود در مسجد از او پشتيبانی کرد. خود کمال نيز برای شهروندان سخنرانی کرده و شروع نهضت مقاومت ملی را در سه جبهه اعلام داشت. ترک ها در جبههء غرب، در آن سوی اسميرنا با يونانيان می جنگيدند، در جبههء جنوب با فرانسوی ها و همکاران ارمنی آن ها در آدانا روبرو بودند و در شرق عليه ارمنی های ارض روم می جنگيدند. کمال در سخنان خود گفت: ای اهالی آماسيا، ديگر در انتظار چه هستيد؟..  اگر دشمن بکوشد که قوای خود را در سامسون پياده کند ما بايد پاشنهء کفش های دهقانی خود را بالا کشيده به کوه ها پناه برده و از آخرين تخت سنگ های ميهن خود نيز دفاع کنيم. اگر مشيت الهی بر آن باشد که شکست بخوريم لازم است خانه های خود را همراه با همهء دارايي هامان به آتش بکشيم. ما بايد کشورمان را به ويرانه ای تبديل کرده و دشتی خالی و سوخته را تسليم دشمن کنيم. ای اهالی آماسيا! بيائيد همگی برای انجام چنين کاری هم قسم شويم. و اهالی آماسيا اعلام داشتند که منتظر فرمان او خواهند بود.

          اين مردمان مذهبی به زودی تبديل به قوی ترين پيروان کمال شدند. اين نخستين بار بود که او حمايت عمومی و رسمی مقام مذهبی پر قدرتی را دريافت می داشت. در ميان جمعيت غير مذهبی نيز او از حمايت يک گروه اندکی قابل ترديد برخوردار بود که عبارت بودند از پيروان محلی حزب وحدت و ترقی. در طول دوران مقاومت، او با مساله تشويق وحدت طلبان به همکاری مشکل داشت و اساسا نسبت به آن ها دچار بی اعتمادی مزمنی بود. اما در اغلب اوقات چارهء ديگری هم نداشت. چرا که در بسياری از مناطق آن ها کسانی بودند که هسته های اول مقاومت را تشکيل داده و در ميانشان عناصر اصيل ميهن پرست بسيار بودند.

          بدينسان، اکنون انقلاب کماليست زاده شده بود و چهار دوستی که طرح آن را در قسطنطنيه ريخته بودند اکنون در آماسيا گرد هم آمده بودند تا اعلاميهء استقلال کشورشان را به روی کاغذ آورد. نخست علی فواد و او از راه رسيدند، روز بعد رفعت به آن ها پيوست، و همگی ورود خود را به وسيلهء تلگراف به اطلاع کاظم کارابکر رساندند.

          در اين گردهمآيي بود که کمال نيات واقعی خود را آشکار ساخت. او برای دوستانش توضيح داد که اکنون از طريق شبکهء ارتباطی گسترده ای که بين مقامات نظامی و مدنی و سازمان های دفاع از حقوق مردم به وجود آمده، زمينه ای مناسب فراهم شده است و مردم نسبت به فکر مقاومت توجه روزافزونی نشان می دهند و، به همين، دليل اکنون وقت آن رسيده است که اين نهضت دارای تشکيلاتی باشد، و او تصميم گرفته است که بلافاصله کنگره مليون را در سيواس تشکيل دهد.

شهر سيواس که در ارتفاعات لبهء فلات واقع بوده و حدود صد و پنجاه مايل از شرق و از دريا فاصله داشت، در بيان کمال، به دلايل بسيار، امن ترين مکان در آناتولی محسوب می شد. او يشنهاد کرد که بخشنامه ای صادر کرده و طی آن از نمايندگان استان های مختلف بخواهند که بلافاصله به سيواس بيايند و اگر لازم باشد اين کار را به صورت ناشناس انجام دهند. دوستانش با اين بخشنامه موافقت کردند. در عين حال او به آن  ها گفت که يک کنگره اوليه متشکل از نمايندگان استان های شرقی در ارض روم که در 280 مايلی سمت شرق قرار داشت تشکيل شود. اين کنگره را در واقع کاظم کارابکر پيش از ورودش به آناتولی ترتيب داده بود.

          روز بعد کمال متن اعلاميه ای را جهت تصويب و امضای رئوف، علی فواد، و رفعت به دست آن ها داد. اعلاميه بيان می داشت که استقلال کشور در خطر است، پايتخت در تصرف نيروهای بيگانه است و دولت نيز به وسيله اين نيروها کنترل شده و در نتيجه قادر به انجام وظايف خود نيست. در نتيجه، ملت ناگزير است که با تکيه بر ارادهء خود منافع خويش را نجات بخشد و، در اين راستا، ناگزير است در مقابل تسلط بيگانگان مقاومت کند. اين ادعا از طريق رشد روزافزون سازمان های دفاع اثبات شده است و اکنون زمان آن رسيده که اين سازمان ها به وسيله يک مرکزيت ملی که قادر باشد نيازهای ملت را تشخيص داده و خواست های آن را منعکس ساخته، و از نفوذ و کنترل بيگانه مبرا باشد هماهنگ گردند. تشکيل کنگره ملی سيواس برای ايجاد يک چنين مرکزيتی است و تا زمان تشکيل آن محل و تاريخ کنگره بايد مخفی بماند.

          کاملاً آشکار بود که اعلاميهء مزبور بسيار فراتر از ايجاد سازمانی برای دفاع از کشور گام برمی دارد و تلويحا به تشکيل يک دولت ملی و مستقل از قسطنطنيه به وسيلهء کنگره سيواس نظر دارد. علی فواد اعلاميه را بی هيچ ترديد پذيرفته و امضا کرد. رئوف هم پس از چند لحظه فکر چنين کرد، اما رفعت ـ که دير رسيدنش موجب شده بود تا بخشی از مذاکرات اوليه را نشنيده باشد ـ در ابتدا از اين که تا اين حد پيش بروند ترديد داشت اما علی فواد توانست ترديدهای او را رفع کند و رفعت نيز امضای سريع و پر نقش و نگار خود را در زير اعلاميه گذاشت. بدينسان حلقه ياران چهارگانه با يک اتحاد مقدس دست به تاريخ سازی زدند و اعلاميه ای را منتشر کردند که اکنون نخستين گام در راه کوشش ترک ها در راستای حفظ استقلال خود محسوب می شود.

          پس از امضای اعلاميه، آن را به کاظم کارابکر و مرسين لی جمال، فرمانده لشکر مستقر در قونيه، فرستادند و آنها نيز موافقت خود را با آن اعلام داشتند. به اين ترتيب جنبش مقاومت شرق و جنوب آناتولی را در بر گرفت. پس از امضای اعلاميه و در پی انجام نماز روز جمعه فرمان مفاومت مسلحانه صادر شد.

          آنگاه وزير جديد داخله، علی کمال، که جانشين محمدعلی، يار و همراه کمال، شده بود، از قسطنطنيه بخشنامه ای صادر کرده و در پی امتناع مصطفی کمال از بازگشت به پايتخت دستور داده بود که از آن پس هيچ کس حق ندارد با او وارد مکاتبه رسمی شده و يا فرمان های او را اجرا کند. بدينسان معلوم بود که از آن پس کمال بايد منتظر کوشش دولت سلطان برای بازداشت و خلع خود باشد.

          به زودی خبر رسيد که احتمال دارد در سيواس، جايي که او قصد داشت به هنگام رفتن به کنگره ارض روم در آن توقف کند، مشکلاتی پيش خواهد آمد. کمال يک روز صبح همراه با رئوف و همکارانش عزيمت خود را آغاز کرده و در عين حال دستور داد که واحدی از سربازان با فاصله ای اندک در پی ايشان حرکت کنند و هيچگاه ارتباط خود را با او از دست ندهند. آنگاه از تنگه آماسيا وارد درهء بازشونده يشيل ايرماک شد که دهقانان در آن مشغول خرمن برداری بودند، و به شهر توکات رفت که مثل آماسيا دارای قلعه های محافظتی بود. در آنجا او تلگرافخانه شهر را تسخير کرد تا مطمئن شود که ورودش به اطلاع سيواس نمی رسد. سپس عده ای از نخبگان محلی را گردآورده و برايشان به سخنرانی پرداخت. او گفت: اگر ما برای جنگيدن سلاحی در اختيار نداشته باشيم با چنگ و دندان خواهيم جنگيد. و پيش از شروع سفر شش ساعته اش به سيواس متن تلگرافی خطاب به فرماندار آن شهر را تهيه کرد که از ورود او به شهر خبر می داد اما قرار شد که اين تلگراف شش ساعت پس از حرکت او به سيواس مخابره شود.

          او اميدوار بود که فرماندار سيواس را غافلگير کند چرا که خبر شده بود که قرار است، به دستور دولت سلطان، کمال در سيواس دستگير شود و از تشکيل کنگره جلوگيری گردد و به اين ترتيب جنبش ملی پيش از شکوفا شدن از بين برود. دولت، برای اين کار، يک سرهنگ بازنشسته ستاد به نام علی غالب را از ايتخت به سيواس اعزام کرده بود ـ با اين ظاهرسازی که او به عنوان فرماندار رهسپار استان ارزينجان است. او در سيواس اعلاميه هايي را به ديوارها زده بود که در آن کمال به عنوان آدمی خطرناک و يک شورشی خائن خوانده شده و از فرماندار سيواس به نام رشيدپاشا خواسته شده بود که به فرمان وزارت داخله کمال را دستگير کند. فرماندار و همکارانش در اين مورد مردد بودند و هنوز مشغول گفتگو و يافتن راه حلی بودند که کمال به شهر رسيد.

          راهی که کمال پيموده بود از دو مانع کوهستانی گذشته و به فلات می رسيد. بر فراز مانع دوم، که گذرگاه کاج ها خوانده می شد، کمال لحظه ای برای نوشيدن آب توقف کرد و راننده او مشغول پر کردن ليوان آب شد. اما کمال بلافاصله منصرف شده و گفت دور بابا، (پدر دست نگاهدار) من ترجيح می دهم با دست هايم آب بخورم. اکنون اين راننده با اسم مستعار دور بابا در فولکورهای محلی آناتولی شخصيت مشهوری به حساب می آيد.

          در آن سوی آخرين کوه، کمال عاقبت هوای خشک فلات را استثمام کرد. اکنون دريا و کوه های محافظ آن در پشت سر او واقع بودند و پيش رويش دشتی گسترده قرار داشت که اين و آنجا افق آن را تنها تپه هائی کوتاه قامت می شکستند. اين ميدان جنگ او بود. بر فراز سقف جهانی که قرن ها پيش مهاجران ترک استپ های آسيای مرکزی بر آن پا نهاده بودند اکنون سرنوشت جديدی برايشان رقم زده می شد. او پس از رد شدن از کنار رودخانهء پهناور ديگری که کيزل ايرماک، يا رود سرخ، خوانده می شد به حومهء شهر سيواس رسيد.

          فرماندار شتابزده به استقبال او شتافته بود تا ورودش به شهر را به تاخير بياندازد. اما کمال مؤدبانه او را به جای رئوف در اتومبيل روبازش در کنار خود نشاند تا همه ببينند که آنها به اتفاق وارد شهر می شوند. اکنون خبر ورود کمال در همه جا پيچيده بود و از موکب آن ها در دروازهء شهر بوسيلهء يک گردان از سربازان مسلح و جمعيت مشتاقی که در دو سوی راه صف بسته بودند استقبال شد. اين استقبال به شکلی موثر هر گونه کوشش برای دستگيری کمال را خنثی کرده و موجب شد تا رشيد نيز وفاداری مشروط خود را اعلام دارد.

          اين جا بود که ورق برگشت و کمال دستور دستگيری علی غالب را صادر کرد. کمال او را به حضور پذيرفت و طی خطابه ای بلند اصول مقاومت را متذکر شده و او را خائن به کشور اعلام داشت. آنشب علی غالب خواستار ديدار مجدد کمال شد و در اين ديدار اعلام داشت که قصد بدی نداشته است. بعدها کمال تعريف کرده است که او همه حيله ای را به کار برد تا مرا قانع کند که نبايد از روی ظاهر قضاوت کنم. چرا که ظواهر هميشه فريبننده اند. علی غالب مدعی بود که او به اين دليل در سيواس مانده است که به ديدار کمال نائل شده و خود را تسليم او کند. کمال با لحنی خشک گفته است: بايد بگويم که او موفق شد تا صبح مرا مشغول نگاهدارد.

          صبحگاه، کمال، سوار بر اتومبيل کهنه خود، سفر دراز و خسته کنندهء يک هفته ای خويش به سوی ارض روم را بر جاده ای که سراسر فلات را می پيمود آغاز کرد ـ در حاليکه قافله اش هرچند گاه يکبار برای کسب اطلاع و صدور دستورات، اينجا و آنجا ناچار به توقف بود.

 

پيوند به قسمت بعدی

پيوند به قسمت قبلی