بازگشت به خانه

نقل مطالب اين ترجمه تنها با ذکر مأخذ مجاز است

فهرست مطالب کتاب

 

 

 

زندگينامهء مصطفی کمال ـ آتا تورک

بخش دوم ـ جنگ استقلال

فصل چهلم ـ اسميرنا در آتش

          نخستين سرباز ترکی که به مديترانه رسيد يک ستوان جوان سواره نظام بود که در بندر اسميرنا مورد استقبال يک آدميرال فرانسوی قرار گرفته و آدميرال مزبور، طی سخنان مفصلی، از او خواست تا از جان مسيحيان شهر حفاظت کند. ستوان پاسخ داد که شما بهتر است برای حفظ جان خود اين اسکله را تخليه کنيد. و همچنان که اين سخنان را می گفت از پنجرهء يکی از خانه های مسيحی نشين بمبی به طرف او پرتاب شد و سپس به سويش تيراندازی شده و او را زخمی کرد.

          يک روز قبل، آخرين سربازان يونانی، جز چند تنی سرگردان مانده، شهر را ترک کرده به همراه کارمندان و پليس يونانی که تعدادشان به چهل هزار نفر می رسيد برای دور شدن از اسميرنا از کشتی های جنگی يونانی استفاده کرده و در پشت سر خود پنجاه هزار زندانی را در دست ترکان رها کرده بودند. در همين اثنا، به منظور پر کردن خلاء اداره شهر و مراقبت مسلحانه برای جلوگيری از غارت و مرتفع ساختن ترس اهالی، کشتی های جنگی کشورهای متحده تا رسيدن سربازان ترک سربازانی را در بندر شهر پياده شدند.

          از آنجا که فرانسوی ها و ايتاليايي ها تمايلی به همکاری در اين مورد نداشتند بيشتر اين نيروها انگليسی بودند و فرماندهی شان با سرگرد برترام تسیگر بود که بعدها لقب سر گرفت و به درجه آدميرالی رسيد. برای حفظ کنسولگری ها و شبکهء گازرسانی و همچنين ايستگاه قطار شهر محافظينی گماشته شده بودند. سرگرد بعدها نوشته است: حدود سه هزار يونانی که عده ای از آن ها هنوز با خود  اسلحه داشتند با شادمانی مشغول غارت همه چيز بودند، صدای فرياد و تصوير عبور شتابان مردم در ذهن می پيچيد. صدای تيراندازی از همه جا بلند بود. و سپس فريادهايي شنيده شد مبنی بر اينکه ترک ها دارند می آيند. سرگرد يک واحد سواره نظام ترک را ديد که سربازانش به سوی او آمده و شمشيرهای آخته خود را در هوا تکان می دهند.

          سرگرد که احتمال می داد خونريزی نالازمی اتفاق افتد تصميم گرفت جلوی آنها را بگيرد. پس ميان يونانی ها و ترک ها ايستاده و دست های خود را به علامت تسليم بالا برد. و از آنجا که يونيفورم سفيدش شبيه لباس افسران دريايي يونانی بود اين کار را با ترديد بسيار انجام داد. يک ناظر انگليسی گفته است که او، در آن حال، درست حالت پليس ترافيک لندن را داشت. فرمانده ترک با مشاهده او مردانش را متوقف کرده و از اسب به زير آمد. سرگرد تسیگر به سوی او رفت و با فرانسه شکسته بسته ای گفت: نيروهای متحده، برای حفظ نظم، سربازان خود را به شهر آورده اند و اگر ترک ها از تيراندازی خودداری کنند احتمال خطری وجود ندارد. افسر ترک، که درجهء سرهنگی داشت گفت که قصد ندارد تيراندازی کند اما خواستار ورود به شهر است. و اضافه کرد که تصميم دارد از يکی از خيابان های فرعی وارد شهر شود. اما سرگرد انگليسی به او توصيه کرد که از جانب ساحل به اين کار دست بزند. سرهنگ ترک با اين پيشنهاد موافقت کرده و، در عين حال، يک گروه سواره نظام را مأمور حفاظت از شبکه گازرسانی و ايستگاه قطار کرد.

          اگرچه انظباط سربازان ترک سرگرد تسیگر را به تعجب واداشته بود اما می ديد که آنها از يونانی ها پول مطالبه می کنند و حتی شاهد آن بود که يک يونانی را ـ احتمالاً به خاطر اين که از پرداخت پول خودداری کرده بود ـ با گلوله کشتند. در همان حال، گروه های بزرگی از پناهندگان که در پياده روها جمع شده بودند ورود سواره نظام ترک را به شهر تماشا می کردند. يک ژنرال ترک، سوار بر اسب سفيد متعلق به ژنرال تريکوپيس يونانی، در جلوی آن ها حرکت می کرد. و سپس قطار شترهايي که آهسته از جانب دريا می آمدند در چشم رس پديدار شدند.

          روز بعد، مصطفی کمال، که هنوز بر روی يونيفورمش درجه ای نداشت، در رأس تعداد زيادی اتومبيل که با شاخه های زيتون آرايش شده بودند، وارد اسميرنا شد. آن روز دهم ماه سپتامبر بود ـ درست سه سال بعد از اعلام ميثاق ملی در کنگره سيواس. در وروديهء شهر يک واحد سواره نظام که وظيفه اسکورت کردن آنان را داشت به استقبالشان آمد. اکنون نه روز بود که سربازان ترک، نشسته بر زين ها، با سربازان يونانی جنگيده بودند اما هنوز به آب و خوراک مناسبی نرسيده بودند. وقتی، در آغاز کار، کمال به سواره نظامش قول داده بود که بزودی غذا فراوان خواهد بود حساب آن را نکرده بود که دشمن همهء زمين های کشاورزی را خواهد سوزاند.

          حليده اديب لحظهء پيروزی را اين گونه مشاهده کرده است: مردان، نشسته بر اسب ها، مثل روح شده بودند؛ ذره ای گوشت بر استخوان هايشان ديده نمی شد؛ لباس هاشان پاره و ژنده بود؛ تبی ويرانگر صورت ها و دست و پا های مردان و اسب هاشان را می سوزاند. در آن چهره های لاغر و نحيف چشمان سربازان درخششی عجيب داشت. با صدور فرمان حرکت دو خط بلند سواره نظام به سرعت برق شمشيرهاشان را بيرون کشيدند و همچنان که از دو سوی ما حرکت می کردند خورشيد بر فولاد شمشيرهاشان می درخشيد. برخورد فلزات و صدای سم اسبان همچنان که به بازار نزديک می شديم کر کننده شد... در طول پياده روهای مرمرين مسيرمان در دو طرف ديواری از مردان، شمشيرها و اسب های يورتمه رونده کشيده شده بود. در پشت سر آنها می شد هزاران دهان را ديد که تبديل به يک دهان شده بودند و فريادی از شادمانی را در فضا می پراکندند. بدينسان مصطفی کمال به دريای مديترانه رسيد.

          او به ساختمان دولتی اسکله، که قبلاً سرفرماندهی يونانی ها بود، رفت. بر روی پله های ساختمان يک پرچم بزرگ يونان را همچون قالی گسترده بودند تا با آن هنگام مقابله کنند که کنستانتين، پادشاه يونان، به آنجا آمده و پرچم ترک ها را لگدکوب خود کرده بودند. اما کمال از پا گذاشتن به روی پرچم يونان خودداری کرد و فرمان داد تا آن را جمع کنند و با اعتراض گفت: اين نماد استقلال يک کشور است. سپس از بالکن ساختمان به تماشای جمعيت فريادکننده ای ايستاد که در پشت آنها می شد کشتی های جنگی نيروهای متحده لنگر انداخته در ساحل دريا را ديد. سه سال پيشتر، در قسطنطنيه، او به همين کشتی های جنگی نگاه کرده و با خود انديشيده بود که متحدين برای کشورش چه نقشه ای دارند. اما اکنون ورق برگشته بود و گويي اکنون سرنشينان آن کشتی ها بودند که از دور به او نگريسته و می انديشيدند که او قصد دارد چه کند.

          مردم اسميرنا اتومبيلی را به او تقديم کرده و قصد داشتند که به افتخارش گاوی را قربانی کنند. او، با چهره ای درهم فرو رفته از اين توحش، دستور داد که مراسم را متوقف سازند؛ اما دير شده بود و مراسم قربانی انجام گرفته بود. او از بالکن به داخل ساختمان برگشت و به تالار آينه کاری بزرگی رفت که در آن عده ای خاک گرفته و خسته در انتظارش بودند. او به اتاق کوچکتری رفت و در آنجا با نورالدين، فرمانده سربازانی که شهر را تصرف کرده بودند، مشغول گفتگو شد. هنوز مسئلهء حفظ نظم شهر مطرح بود، چرا که جنگ در خيابان ها ادامه داشت و کار فراوانی بايد انجام می شد.

          اندکی بعد کمال قدم به سرسرای هتلی نهاد که اتباع خارجی در آن رفت و آمد داشتند. تجار مشغول نوشخواری و تبادل خبرها بوده و با اضطراب دربارهء اينکه چه رخ خواهد داد گفتگو می کردند. آن ها اين افسر ترک به درون آمده را ـ با همهء ظاهر تاثيرگذارش ـ نشناختند. حتی پيشخدمت نيز اظهار تأسف کرد که برای او ميز خالی ندارد. بعد يکی از مشتريان او را شناخت. مصطفی کمال کنارش نشست و از او خواست آرامش ديگران را به هم نزند. يونانی ها خيره در او می نگريستند و او که وفادارانه تا آن لحظه لب به مشروب نزده بود گيلاس خود را برداشت و نخستين مشروب پيروزی خود را به سلامتی دوستانش نوشيد.  سپس رو به يونانی ها کرد و پرسيد: آيا پادشاه شما هم در اين جا برای نوشيدن راکی می آمد؟ و وقتی که پاسخ منفی شنيد پرسيد: پس آمده بود اسميرنا چه کند؟ آن روز عصر، او سرفرماندهی خود را به ناحيه کارشی يانکا، که در آن دو خانه را برای او آماده کرده بودند و دو زن پير ترک برای پذيرايي مادرانه از او در انتظارش بودند، منتقل کرد.

          اسميرنا پر از تنش بود. چند هزار پناهنده با سربازان يونانی رفته بودند اما بيشماری ديگر همچنان وارد شهر می شدند، به ايستگاه قطار می رفتند و از کوپه ها تا سقف قطار ها را پر می کردند و مردگان خود را هم با خود می بردند. آنها که به قطار نمی رسيدند، گرسنه و آواره و اغلب مريض با آنچه در بقچه هايي پيچيده بودند در خيابان ها سرگردان می گشتند. آتش زدن محصولات کشاورزی خطر قحطی را پيش آورده بود. مردم شهر که ديگر سربازان يونانی از جانشان محافظت نمی کردند، با به ياد آوردن رفتارهای عثمانی ها در گذشته، منتظر آغاز قتل عام مسيحيان بودند. رفتار بد يونانی ها با ترک های شهر، در طول سه سالی که اسميرنا را در تصرف خود داشتند، و همچنين آتش زدن محصولات کشاورزی احتمال انتقام گيری را بالا برده بود. کنسولگری های بيگانه نگران جان اتباع خود بودند. در نتيجه، يکی از نخستين کارهای کمال صدور فرمانی بود که بر اساس آن سربازان ترکی که غيرنظاميان را آزار می دادند محکوم به مرگ می شدند.

          لندن به نمايندگان خود در اسميرنا دستور داده بود که ـ برخلاف ديپلمات های فرانسوی ـ شخصاً به ديدار کمال نروند. يکی از نخستين فکرهای کمال آن بود که از انگليس ها بخواهد تا در مدت معينی کشتی های جنگی خود را از ساحل اسميرنا بيرون ببرند. سپس چنين اتفاق افتاد که در خيابان با سر هري لمب، کنسول انگليس، رويارو شد و نوعی مذاکرهء غير رسمی بين آن ها صورت گرفت. کمال از کنسول پرسيد که پس از تغيير حکومت در ترکيه کارکرد او چه خواهد بود؟ و کنسول پاسخ داد که او نمايندهء کمسيونر عالی انگليس در قسطنطنيه است. کمال به او گفت که دولت او چنين مقامی را به رسميت نمی شناسد. و اضافه کرد: از نظر فنی، کشور من هنوز با انگلستان در حال جنگ است. و اين امر توجيه می کند که من همهء اتباع انگليس در اسميرنا را توقيف کنم. اما من چنين قصدی ندارم. و سپس پرسيد مگر شما همان کسانی نيستيد که ارتش يونان را در اناتولی پياده کرديد؟ ما هم کسانی هستيم که آن ارتش را شکست داده و از سرزمين خود بيرون رانده ايم. و در چنين وضعيتی اين با شماست که تصميم بگيريد چه بايد بکنيد.

          رفتار کمال در کشتی سرفرماندهی انگليسی غوغايي به پا کرد. سربازان ترک از پياده شدن ادميرال بروک، فرمانده عالی انگليسی، به ساحل ممانعت کردند و، در همان حال، متوجه اين نکته شدند که توپ های کشتی او شهر را هدف قرار گرفته است. اما اندکی بعد او با نورالدين تماس گرفت و نورالدين از اتفاقی که افتاده بود عذرخواهی کرد و، در واکنش به تضمين های ادميرال مبنی بر اين که بر اساس قرارداد ترک مخاصمه انگلستان دارای موضعی خنثی در اين جنگ است، او نيز اعلام داشت که وضعيت جنگی به پايان رسيده است.

          ادميرال يادداشتی خطاب کمال نوشته و برای روشن شدن تضاد بين اظهارات او و نورالدين در خواست توضيح کرد. و به بری دمويل فرمانده  کشتی دستور داد تا آماده رفتن به ساحل، ملاقات با غازی و دريافت پاسخ شود. در اين جا موضوع لباس مناسب برای اين ديدار مطرح شد. مثلاً، اين پرسش پيش آمد که فرمانده مزبور بايد شمشير خود را به کمر ببندد يا نه. فرمانده مطلب را چنين خلاصه کرد: با شمشير به ديدار اين آدم بروم؟ نه. فکر کنم بهتر است عصايي بدست گيرم.

          کمال، که سخنان خود را در گرماگرم کار بيان کرده بود، اکنون اظهارات نورالدين را تاييد کرده و توضيح داد که من به صورت غير رسمی با کنسول صحبت کرده بودم و از طرف مجلس اعلای ملی ماموريتی نداشتم. وضعيت جنگی به پايان رسيده است اما در عين حال بين دو کشور رابطهء ديپلماتيک وجود ندارد و قبل از برقراری اين رابطه انجام تشريفاتی ضروری است. سپس گفت که: من به طور غير رسمی موافقت می کنم که چنين کاری انجام شود و به همين دليل تلگرافی به وزير امور خارجه در آنگورا ارسال داشت.

          به اين ترتيب بحرانی که پيش آمده بود پايان پذيرفت. اما کمال با خشمی فرو خورده و لحنی شوخ به حليده اديب گفت: خانم افندی، شما به من بگوييد، آيا يونانی ها می توانستند بدون کمک و خواست دولت انگليس پا به اسميرنا بگذارند؟ آيا اصلاً در خاور نزديک کاری بدون نظر انگليس ها انجام می گيرد؟ البته که ما در اصل نه با يونانی ها که با آن ها در جنگ بوده ايم و حرف من در اصل درست بود. در همين حال مقامات انگليسی هيچ گونه فرصت سوزی را عاقلانه نديدند و آدميرال لمب به دستور لندن مقدمات خروج همهء اتباع انگليسی را که می خواستند اسمیرنا را ترک کنند فراهم آورد. در واقع از چند روز قبل عده ای خود تصميم به خروج گرفته بودند.

          کمال نسبت به نمايندگان فرانسه و به خصوص ايتاليا رفتار بهتری داشت و مسئلهء برسميت شناختن دولت خود به وسيله آن ها را مطرح نکرد. او در ديداری با آدميرال دومسنيل، که به زبان فرانسه انجام شد و عصمت هم حضور داشت، متعهد شد که جان جمعيت مسيحی شهر را محفوظ بدارد و نيز خبر داد که ژاندارمری آماده می شود تا در ظرف 24 تا حداکثر 48 ساعت نظم را برقرار کند. در عين حال، از طريق تماس با قسطنطنيه، اقداماتی برای غذارسانی به پناهندگان صورت می گرفت.

          آنگاه ادميرال به اين نکته اشاره کرد که ترک ها به دستور نورالدين همهء مسيحيان سالم شهر را توقيف کرده و قصد دارند آن ها را به آناتولی بفرستند و اين امر موجب وحشت اقليت های يونانی و ارمنی شده است، و در سطح بين المللی نيز تاثير بدی خواهد داشت. کمال با روحيه ای آشتی جويانه توضيح داد که نورالدين در لحظات پيروزی از نظر نظامی اين حرف را زده است و قصدش ممانعت از  نفوذ يونانی هايي بوده که قصد داشتند برای ادامهء جنگ به منطقهء تراس بروند. اما قصد ترک ها آنقدرها هم جدی نيست و او تعهد می کند که با اين اقليت ها کاری نداشته باشند. با اين همه اعزام مردمان ادامه يافت.

          اما اگر قتل عام فاجعه نيافريد حدوث يک آتش سوزی مهيب باز گرفتن اسميرنا را به فاجعه تبديل کرد. رفتارهای آزاردهندهء سربازان ترک عليه يونانيان محلی اگرچه بسيار بی رحمانه بود اما جنبهء عمومی و منظم نداشت. قتل عام هايي که در نقاط ديگر صورت گرفته و موجب بيمناکی مسيحيان شده بود تکرار نشد. يک شاهد آمريکايي، علیرغم گزارشات خوفناکی که در مطبوعات آمريکا منتشر می شد، تعداد مرگ های ناشی از دلايل مختلف را حدود دو هزار نفر تخمين زد.

          با اين همه تنش بين ترک ها و ارمنی ها شديد بود. و چندين شب متوالی خونريزی با چاقو و سرنيزه در مناطق ارمنی نشين که در آنها سربازان ترک اشخاص مظنون به خيانت، يا حاملين اسلحه، را توقيف می کردند ادامه يافت. يکی از اين صحنه ها را يک سرنشين انگليسی کشتی جورج پنجم اين گونه توصيف کرده است: همانطور که از پنجره بيرون را نگاه می کردم. يک نفر ارمنی را ديدم که بمبی را به سوی ترک ها انداخت. آنها او را تعقيب کردند و او خود را به دريا پرتاب کرد. ترک ها سوار قايق شده و به دنبال او رفته و او را به ساحل برگرداندند. و در آنجا او را به طرز زننده ای کشتند.

          کشتار خشونت آميز متقابلی که تقريباً اتفاقی درگرفت به آتش سوزی فاجعه آميز بزرگی منجر شد. هرگز برای اين اتفاق دليل قانع کننده ای مطرح نشد. کمال به آدميرال دوميسنيل توضيح داد که اين عمل کار عامدانهء يک سازمان شورشی ارمنی بوده است. در واقع، قبل از ورود ترک ها به شهر، در کليساها سخنرانی شده و سوزاندن شهر را به عنوان يک وظيفهء مقدس توصيه کرده بودند. سوخت گردآوری شده برای اين آتش سوزی را در خانه های زنان ارمنی يافتند و برخی از آتش افرزوان نيز دستگير شدند. اما ديگران معتقد بودند که اين ترک ها هستند که با قصد قبلی ـ و با اشارهء نورالدين پاشا که به بی رحمی و بنيادگرايي شهرت داشتـ دست به چنين کاری زده بودند.

احتمالاً آتش سوزی زمانی آغاز شد که ترک ها، برای خلع سلاح ارامنه آمده و عده ای از آنها را در ساختمانی که به آن پناه برده بودند محاصره کردند و سپس تصميم گرفتند آن خانه را به آتش بکشند. باين منظور مقداری بنزين به روی خانه ريختند و خود به حالت آماده باش منتظر شدند که هر که برای فرار از خانه بيرون می آمد به تير ببندند. در همين حال، ارامنهء ساکن در نقاط ديگر شهر، برای منحرف کردن توجه ترک ها، چند نقطه را به آتش کشيدند. اين منطقهء ارمنی نشين در حومهء شهر قرار داشت اما وزش بادهای سنگين که پيش بينی اش را نکرده بودند به سرعت شعله های آتش را به جانب شهر برد و در اوايل غروب محله های ديگر شهر نيز دچار آتش سوزی شدند و حدود هزار خانه، که بی دقت با چوب و گچ ساخته شده بودند، به خاکستر تبديل گشتند. آتش را غارتگرانی که بدون شک سربازان ترک هم در ميان آن ها بودند و قصد تلافی داشتند به سراسر شهر منتقل کردند. واحد آتش نشانی از پرداختن به يک آتش سوزی اين گونه وسيع عاجز بود و ترک ها، در سر فرماندهی عصمت، مدعی بودند که ارمنی ها از قبل لوله های آتش نشانی را پاره کرده بودند. عصمت خود تصميم گرفت اعلام کند که سوزاندن شهر ناشی از تصميم قبلی و برنامه ريزی شده يونانی ها بوده است.

با رسيدن شب کل شهر در آتش می سوخت و شعله های آتش به ساحل دريا رسيده و ساکنان و پناهندگان را به سوی دريا رانده بود. به طوری که به زودی هزاران نفر در باتلاق ها و آبگيرهای نزديک دريا بی پناه و بيچاره گرد هم آمده بودند. در کار تخليهء بيمارستان ها افراد مريض و سالخورده را روی برانکاردهای ژنده به آنجا می آوردند. در اواسط نيمه شب تمام خانه هايي که رو به دريا بودند همزمان دچار حريق شدند. کاپيتان تسیگر صدای برخاسته را به وحشتناک ترين فريادی که آدمی می تواند تصور کند تشبيه کرده است. جمعيت از کنارهء خانه ها به سوی دريا دويدند و بسياری از آنها يا خود به داخل آب پريدند و يا ديگران آن ها را هل دادند. اگرچنين نکرده بودند فاجعه آنقدر عظيم که شد نمی شد. چرا که خانه ها به سرعت سوختند و نياز به آنگونه فرار نبود. اما مردم وحشت زده بودند و به جای حرکت به موازات خط ساحل مستقيماً به سوی دريا فرار می کردند. در عين حال، شايعهء دروغی هم به راه افتاده بود مبنی بر اينکه ترک ها در دو طرف ساحل با مسلسل به انتظار فراريان ايستاده اند. در نتيجه مردم به طرف دريا گريختند و دريا پر از آدميانی شد که حتی به تخته پاره هايي که در آتش می سوختند آويخته بودند.

غرش شعله ها گوش را کر می کرد اما صدای فرياد جمعيت از آن رساتر بود به زودی خط آتش در ساحل دريا طولی حدود دو مايل را در بر گرفت. وارد پرايس خبرنگاری که از عرشه کشتی انگليسی صحنه را نگاه می کرد نوشته است: سطح دريا همچون مس گداخته شده بود... بيست آتشفشان جدا از هم زبان های چرخنده و تيز خود را تا ارتفاع صد فوتی به سوی آسمان تکان می دادند. برج کليساهای يونانی، گنبدهای مساجد، سقف های مسطح خانه ها همه همچون سايه هايي در زمينه ی پرده ای از آتش می نمودند.

فرماندهان کشتی های جنگی بيشتر نگران نجات جان اتباع خود بودند و در نتيجه برای حفظ بی طرفی در جنگ از پذيرفتن پناهندگانی که خود را به کشتی ها می رساندند خودداری می کردند. اما زن ها بچه های خود را به داخل قايق ها می انداختند و مردها همچنان به سوی کشتی ها شنا می کردند. خانواده های زيادی نشسته بر قايق های کوچک ازدحام کرده بودند و اغلب اين قايق ها سرنگون شده و همه ی سرنشينانشان غرق می شدند.

به زودی نوعی فلج بر جمعيت مانده در ساحل غلبه کرد. يک شاهد عينی گفته است: آن ها گرسنه، خيره و خسته، حتی ظرفيت ترسيدن را از دست داده بودند. چسبيده به هم بر زمين نشسته بودند و وقتی به آن ها دستور حرکت داده می شد همچون حيوانات خانگی اطاعت می کردند و از چشمانشان تنها نوميدی و خستگی خوانده می شد.

          آن ها از دور صدای ارکستر کشتی های جنگی را می شنيدند که در ساعت مقرر هر شبه همراه با سوختن اسميرنا به نواختن پرداخته بودند و موزيک سبک برخاسته از کشتی ها با فرياد شعله ها و ناله قربانيان در هم آميخته بود.

          در ساعات اوليهء صبح دريادار انگليسی تصميم خود را عوض کرد و قايق های کشتی ها را به ساحل فرستاد تا همهء غير نظامی های خارجی را به کشتی ها بياورند. اين امر بلافاصله شکل صحنه را تغيير داد. در اسکله صدای سوت ملوانان کشورهای متحده، فرياد دستور دهنده آن ها، و صدای کوبش چکمه ها به گوش می رسيد. پناهندگان به سوی مجموعهء قايق های کوچکی که در ساحل لنگر گرفته بودند براه افتادند و هر چه به آن نزديکتر می شدند نظم و ترتيب شان بيشتر به هم می خورد. آنها فرياد افسران را که مرتبا می گفتند فقط زن ها و بچه ها ناشنيده می گرفتند و، در نتيجه، سربازان ناچار می شدند با مردان درگير شوند. حدود دو هزار نفر از پناهندگان تنها در کشتی جنگی آیرون دوک جا گرفتند.

          صبح که رسيد جهت باد عوض شد و آتش به تدريج خاموشی گرفت. اما تير و تخته های خانه ها برای چندين روز می سوختند و گهگاه از نقاط مختلف شهر صدای انفجار مواد منفجره ای که يونانی ها جاسازی کرده بودند به گوش می رسيد. شهر اروپايي اسميرنا از صفحه روزگار پاک شده بود و ده ها هزار نفر از ساکنانش اکنون بی خانمان و جزو پناهندگان سرگردان بودند. به راستی تقصير اين ماجرا با که بود؟ يک ناظر آمريکايی در پاسخ اين پرسش که آتش سوزی را چه کسی شروع کرد پاسخ داد زلزلهء سانفرانسيسکو را چه کسی شروع کرده بود؟

          کمال که فاجعه های جنگ و خونريزی های اجتناب ناپذير آن را تجربه کرده و آبديده شده بود چندان از واقعه ی آتش سوزی پريشان نبود، به خصوص که صرفنظر از خسارات وارده به دارايي ها و املاک تعداد تلفات به نسبت اندک می نمود. او حادثه را به عنوان يک واقعه نامناسب برای دريادار دومسنيل توصيف کرد، و هنگامی که پاسخ شنيد که اين سخن ابعاد فاجعه را کاهش می دهد، بر اين نکته تاکيد کرد که در مقايسه با مسايل ديگر اين واقعه از اهميتی ثانوی برخوردار است.

          در واقع می توان گفت که اين ماجرا برای ملی گرايان واجد نوعی عدالت نمادين هم بود. چرا که اسميرنا شهری متعلق به بيگانگان محسوب می شد و در نتيجه نماد همهء آن چيزهايي بود که آنها عليه شان می جنگيدند. اسميرنايي که از خاکستر اين آتش سوزی سر بر می کشيد اگرچه در گذشته شهری غربی بود اما از آن پس کلاً به ترک ها تعلق داشت. در واقع بسياری از تخريب هايي که به دست ترک ها صورت گرفت، چه در طول جنگ اول جهانی و چه پس از آن، ناشی از واکنش ناگهانی آن ها نبود بلکه بيشتر از حس حقارتی برمیخاست که می کوشيد تا همهء نشانه های آشکار اشغال اروپايي ها را از ميان بردارد. در نتيجه، جدا از اين که آيا ترک ها در سوختن اسميرنا دست بالا را داشتند يا نه. اين آتش سوزی در دل آن ها حکم نقطه اوج پيروزی ملی گرايان محسوب می شد.

 

          در تمام طول آتش سوزی کمال در سرفرماندهی خود مانده و صورت آفتاب سوخته اش را انعکاس شعله های آتش روشن کرده بود. يک گروه روزنامه نويس ترک از قسطنطنيه رسيده بودند بی آن که بدانند آيا اسميرنا سقوط کرده است يا نه. تا اين که چشمشان به پرچم ترک افتاد که تا حدی مغرورانه بر فراز ساختمان مرکزی شهر در اهتزاز بود. فليح رفيقی، روزنامه نويس آمده از قصطنطنيه، وقتی  با غازی روبرو شد که دو افسر نيروی دريايي انگليس به حالت خبردار در اطراف او ايستاده بودند و در رفتارشان احترامی ديده می شد که فليح رفيقی هرگز آن را در قسطنطنيه تجربه نکرده بود. کمال با خشنودی به او خوش آمد گفت و  افزود: هيچ نمی دانی که ما چه ها ديده ايم. ما همگی تبديل به تاريخ شده ايم. سپس از اخبار قسطنطنيه جويا شد و آنگاه پرسيد: آيا  واقعا باور می کنی که ما به پيروزی رسيده ايم؟

          همچنان که شعله های آتش نزديکتر شدند افسران ستاد و دوستان کمال با اضطراب از او تفاضا کردند که از آنجا دور شود. او با طمانينه و بی عجله سوار بر اتومبيل روباز خود شد و در حالی که يک کاميون برای کنار راندن جمعيت پيشاپيش او حرکت می کرد به راه افتاد. او آهسته و بی اعتنا از ميان هزاران يونانی و ارمنی دردمندی گذشت که با ديدن فاتح شهرشان فقط فريادهايي از اعجاب و ترس برمی آوردند. کمال محل کار خود را به حومهء شيک بور نووا منتقل کرد، جائی که ترک ها آن را گز تپه می خواندند.

 

يک روز، در اوان ورودش به اسميرنا، زن جوانی به سرفرماندهی او آمده و تقاضای ملاقات با او را کرده بود. او با حالتی ناشکيبا دستور داده بود که زن را از آنجا برانند. اما هنوز در ميانهء صدور دستور بود که زن در دفتر را گشوده و وارد شده بود. کمال نگاهی به او انداخته و به ديگران اشاره کرد که عکس العملی نشان ندهند و از زن خواست که بنشيند. او با زن روستايي روبرو نبود، کاملاً معلوم بود که زن از خانواده ای متشخص می آيد. حجاب نداشت اما يک روسری ترکی بر سر بسته بود. لباس هايش بی زرق و برق اما شيک بودند. قدی کوتاه داشت، صورتی گرد و اندامی اندک چاق. پوستش زيتونی رنگ بود و چشمانی سياه و درشت و پر از هوش داشت. دهان فروبسته اش شخصيت نافذ او را در خود منعکس می کرد. در او سرزندگی جوانانه با اعتماد به نفسی بالغانه در هم آميخته بود.

          کمال از نوع رفتار، سخن گفتن سريع و نگاه مستقيم او به کنجگاوی و حيرت دچار شده بود. نام او لطيفه بود. پدرش به نام اوشکی زاده معامر از اهالی مرفه اسميرنا بود که به کار تجارت و کشتيرانی مشغول بوده و با خارج کشور روابط متعددی داشت. خود لطيفه در اروپا درس حقوق خوانده بود و فرانسه را همچون يک زن فرانسوی صحبت می کرد. پدر و مادرش تعطيلات تابستانی خود را در منطقهء بیياريتس می گذراندند اما او هنگامی که خبر شده بود سقوط اسميرنا قطعی است اصرار کرده بود که به آن شهر برگردد و مصمم بود که برای کمال کار کند. او کمال را يک قهرمان می دانست و از لحظه ای که کمال با ارتش آزادی بخشش وارد شهر شده بود تلاش کرده بود تا او را ببيند. سپس دست در گريبان خود کرد و گردنبند خود را بيرون آورد. عکسی از کمال از آن آويزان بود. لطيفه از کمال پرسيد: اين برای شما اشکالی ندارد؟

          کمال با خنده ای فرو خورده گفت: برای من چه اشکالی می تواند داشته باشد؟ هنگامی که بعدها او اين ديدار را برای حليده اديب تعريف می کرد حليده در صورت کمال خشنودی بچه مدرسه ای را ديد و دريافت که کمال لطيفه را عاشق خود می بيند. حال آن که او يکی از هزاران زن ترکی بود که عکس های کوچک او را به گردن خود آويخته بودند. حليده فکر کرد اتفاقی از اين بهتر نمی تواند بيفتد و نوشت: لطيفه بر کمال اثری آدم کننده داشته و او را از تبديل شدن به يک انسان خشن باز می دارد.

          لطيفه از کمال خواست تا او و افسرانش به خانه او و پدر و مادرش که در ميان باغ های خوب آراستهء منطقهء بور نووا در بيرون شهر و به دور از آشفتگی و سر و صدا و آتش سوزی قرار داشت و ثروتمندان ديگر شهر هم خانه های خود را در آن منطقه ساخته بودند نقل مکان کند. خانه ای بزرگ و راحت بود و مستخدمين متعددی در آن مشغول به کار بودند. او به پرستاری از کمال برخاسته و به هر صورتی که کمال میل داشت او را کمک می کرد. او در واقع يک حضور جديد زنانه آن هم در يک فضای آرام بخش سبک غربی بود و کمال از پذيرش دعوت او را سخت راضی می نمود. صحنه برای حضور قهرمانی فاتح کاملا مناسب بود و قهرمان از همانجا گزارش های پر طمطراق خود را در مورد آزادسازی فاتحانهء اسميرنا و بورسا به دست ارتش هايي که از وجدان ملی ملت ترک برخاسته بودند به ملت بزرگ و شريف ترک گزارش می کرد.

          در يک عصر گرم تابستانی، غازی برای روزنامه نويس هايي که از قسطنطنيه آمده بودند، و نيز عده ای ديگر، مجلس ضيافتی در ويلای بور نووا برپا کرد. لطيفه، زن کوچک اندامی با لباس مشکی و با روسری سياه ميهمانان را با وقاری مطبوع در بالای پله هايي که نرده هايش را با گل های ياسمن و رز آراسته بودند می پذيرفت. کمال در کنار او ايستاده بود و در پيراهن سفيد قفقازی اش که کمربندی بر آن بسته شده بود لاغر و بسيار شيک می نمود. موهايش را به دقت به عقب شانه کرده بود. ابروهايش رو به بالا داشتند و چشمانش که نوعی طنز و خوشحالی در آن موج می زد با ستايش لطيفه را می نگريستند. او لطيفه را با حليده آشنا کرد و گفت: ما فتح اسميرنا را جشن گرفته ايم. شما هم بايد با ما بنوشيد.

          حليده از دست زدن به گيلاس عرق راکی خودداری کرد و خواستار جامی شامپانی شد. سپس جام را برداشت و آن را به سلامتی و خوشبختی کمال نوشيد. کمال اما گيلاس راکی را برداشت و به حضار توضيح داد که اين نخستين بار است که جرأت کرده در حضور حليده راکی بنوشد. وقتی که لطيفه نيز شامپانی را انتخاب کرد کمال کمی جابجا شد و به او گفت که قبلا او هم راکی می نوشيده است. منظورش اين بود که او آنقدرها هم که نشان می دهد در عرق خوری نوپا نيست.

          در تمام آن عصر کمال حرف می زد. از گذشته و اکنون می گفت، می کوشيد در مقابل لطيفه زبان تند و تيز خود را به کار نبرد، به طرز غلوآميزی از دوستانش در جنبش ملی حرف می زد، و با استعداد سخنگويي خود، که همزمان بليغ و شاد و عميق بود، روزنامه نگاران را تحت تاثير قرار می داد. سپس برای حضار به خواندن ترانه های عاميانهء روملی پرداخت. در صدای نرم و طنين افکنش نوعی اشتياق و حسرت موج می زد و با کلماتش تصويرهای غنی کوه های گم شدهء مقدونيه را نقاشی می کرد. آنگاه برخاست و آنها را به رقص زيبک دعوت کرد ـ رقصی سنگين و مردانه متعلق به ساحل نشينان دريای اژه که در حين انجام آن لباس قفقازی اش سخت برازنده اش می نمود.

          عصمت با چشمان گرد شده جمع را می نگريست. هم او  و هم رئوف در اولين ديدار از لطيفه خوششان آمده بود. عصمت که خود ازدواج کرده بود داشتن زندگی خانوادگی را برای بقيه و به خصوص برای کمال لازم می دانست و معتقد بود که در اين لحظه از زندگی اش يک همسر خوب بهترين چيزی است که کمال لازم دارد تا ناهمواری هايش را هموار کند، تندروی هايش را آرام سازد و به ملت تصويری از ثبات يک خانوادهء محترم را ارائه دهد. اکنون زمان آن رسيده بود که کمال سر و سامانی بگيرد. و چه کسی می توانست از لطيفه، اين زن آشکارا با هوش، با نژاد ترکی و تربيت غربی، بهتر باشد.

          او حليده را به کناری کشيد و گفت: شما راجع به لطيفه خانم چه فکر می کنيد؟

          حليده پاسخ داد: زن بسيار جذابی است. و در آن لحظه به ياد فکريه افتاد و رنجی که از شنيدن ماجرای جديد کمال انتظارش را می کشيد.

          لطيفه عملاً تبديل به منشی کمال شده و به زودی از زمينه محوی که خود زيرکانه انتخاب کرده بود بيرون آمد تا کمال را به صورت های گوناگونی کمک کند. او در مراقبت از سلامت او و ايجاد آسايش خانگی برای کمال روشی قاطع داشت. اما دهش واقعی او به کمال بسا بيش از اين ها بود و، با تسلطی که بر زبان های انگليسی و فرانسه داشت، در مکاتبات ديپلماتيک کمال تبديل به مترجمی کارآمد شد. او با سخنان سريع، بحث های روشن، توصيه های گوناگون و افکاری که از درون فرهنگ اروپايي برمی خاستند ذهن کمال را به کار می انداخت. لطيفه زنی بود که کمال می توانست با او همان گونه سخن گويد که با تعدادی از مردان پيرامون خود. اين رابطه ای بود که طعم آن را قبلا هم چشيده بود؛ نه با فکريه بلکه با زنانی اروپايي همچون کرين لطفو، و برت ژرژ گوليس. اما لطيفه مشخصات ويژه اي داشت که خون کمال را آنگونه به گردش وامی داشت که آن ديگران هرگز قادر به انجامش نبودند. او ذهنيتی مردانه و زنده را در اندامی زنانه و هوس انگيز يکی کرده بود و می توانست کمال را از لحاظ جسمی به شدت به هيجان آورد. کمال که به زنان هميشه در دسترس که به آسانی تسليمش می شدند عادت کرده بود می کوشيد تا خود را به لطيفه نزديک کند. لطيفه اما با قدرت تمام در مقابلش مقاومت می کرد و به او می فهماند که ممکن است همسر او شود اما هرگز معشوقه او نخواهد شد.

لطيفه زنی آزاده و مدرن بود و اصولی را پاس می داشت که با اصول کمال در تضاد بود. کمال يک نظامی بود، هزار کار و گرفتاری داشت، و تا زمانی که نقشه هايش را به انجام نرسانده بود نمی خواست ازدواج کند. بدينسان يک مرد شرقی جفت خود را در يک زن غربی يافته بود و، در عين حال، برای اولين بار، زنی را که دوست می داشت نمی توانست به دست آورد. بين آن ها بن بستی قرار داشت و حتی هنگامی که، در پايان آن ماه، کمال اسميرنا را به سوی آنگورا ترک می کرد اين بن بست همچنان ناگشوده مانده بود.

پيوند به قسمت بعدی

پيوند به قسمت قبلی